تبليغاتX
ورق هایی از تاریخ ایران زمین
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388
فصل ۵ کتاب بر اندازی

آمریکا و انگلیس چگونه دولت ملی دکتر مصدق را بر انداختند

نوشته ی استیون کینزر

ترجمه ی فریدون گیلانی

فصل پنجم کتاب بر اندازی چگونه آمريكا و بريتانيا دولت ملی مصدق را برانداختند

نوشته شده توسط رامین در 18:36 با موضوع: دکتر محمد مصدق | لینک ثابت |

سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388

میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی (۱۱۹۳ - ۱۲۵۱ ه‍.ق) از سیاست‌مداران و صاحب منصبان صاحب‌نام و اهل هنر و ادبیات در نیمه اول قرن سیزدهم هجری بود.

 تبار

میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی، معروف به میرزا بزرگ از سادات فرزند سیدالوزراء میرزا عیسی، از مردم هزاوه فراهان از توابع اراک بود.اجداد او صاحب نام بودند و چند تن از آنان به خدمات مهم دولتی اشتغال داشتند. او در سال 1193 هجری قمری به دنیا آمد و زیر نظر پدر دانشمند خود تربیت یافت و در تهران کارهای پدر را انجام داد و در آغاز جوانی علوم متداوله را آموخت.

 زندگی سیاسی

میرزا ابوالقاسم سپس به تبریز نزد پدرش، که وزیر آذربایجان بود، رفت. چندی در دفتر عباس میرزا ولیعهد به نویسندگی اشتغال ورزید و در سفر‌های جنگی با او همراه شد و پس از آنکه پدرش انزوا گزید، پیشکاری شاهزاده را به عهده گرفت. نظم و نظامی را که پدرش میرزا بزرگ آغاز کرده بود، تعقیب و با کمک مستشاران فرانسوی و انگلیسی سپاهیان ایران را منظم کرد و در بسیاری از جنگهای ایران و روس شرکت داشت.

در سال ۱۲۳۷ هجری قمری پدرش میرزا بزرگ قائم مقام درگذشت و بین دو پسرش، میرزا ابوالقاسم و میرزا موسی، بر سر جانشینی پدر نزاع افتاد و حاجی میرزا آقاسی به حمایت میرزا موسی برخاست، ولی اقدامات او به نتیجه نرسید و سرانجام میرزا ابوالقاسم به امر فتحعلی شاه به جانشینی پدر با تمام امتیازات او نائل آمد و لقب «سیدالوزراء» و «قائم‌مقام» یافت و به وزارت نایب‌السلطنه ولیعهد ایران رسید و از همین تاریخ بود که اختلاف حاجی میرزا آقاسی و قائم مقام و همچنین اختلاف «بزیمکی (خودی)» و «اوزگه (بیگانه)» به وجود آمد. قائم مقام که ذاتا مردی بینا و مغرور بود با بعضی از کارهای ولیعهد مخالفت می‌کرد، پس از یکسال وزارت در اثر تـفقین بدخواهان به اتهام دوستی با روسها از کار برکنار شد و سه سال در تبریز به بیکاری گذراند.

اما پس از سه سال معزولی و خانه نشینی، در سال ۱۲۴۱ هجری قمری دوباره به پیشکاری آذربایجان و وزارت نایب‌السلطنه منصوب شد. در سال ۱۲۴۲ هجری قمری فتحعلی شاه به آذربایجان رفت و مجلسی از رجال و اعیان و روحانیون و سرداران و سران ایلات و عشایر ترتیب داد، تا درباره صلح یا ادامه جنگ با روسها، به مشورت پردازند. در این مجلس تـقریبا عقیده عموم به ادامه جنگ بود. اما قائم مقام بر خلاف عقیده همه با مقایسه نیروی مالی و نظامی طرفین، اظهار داشت که ناچار باید با روسها از در صلح درآمد. این نظر، که صحت آن بعدها بر همه ثابت شد، در آن روز همهمه‌ای در مجلس انداخت و جمعی بر وی تاختند و او را به داشتن روابط نهانی با روسها متهم کردند.

پس دوباره از کار برکنار و به خراسان اعزام شد. جنگ با روس ادامه یافت و به شکست ایران انجامید؛ تا در ماه ربیع الثانی سال ۱۲۴۳ هجری قمری برابر با نوامبر ۱۸۲۷ میلادی قوای روس به فرماندهی گراف پاسکوویچ تا تبریز راند. شاه قائم مقام را از خراسان خواست و دلجویی کرد و با دستورهای لازم و اختیار نامه عقد صلح به نام ولیعهد، به تبریز روانه نمود.

میرزا ابوالقاسم در کار صلح و عقد معاهده با روس، جدیت فراوان کرد و در ضمن معاهده، تزار را حامی خانواده عباس میرزا ساخت و پادشاهی را با وجود برادران بزرگ و مقـتدر دیگر در فرزندان او مستـقر کرد.

عهدنامه ترکمنچای

عهدنامه ترکمنچای در پنجم شعبان ۱۲۴۳ هجری قمری برابر ۲۱ فوریه ۱۸۲۸ میلادی به خط قائم مقام تـنظیم و امضا شد و قائم مقام، که خود حامل نسخه عهد نامه بود، به تهران آمد، و درباره آن توضیحات لازم داد و شش کرور تومان غرامت را که مطابق عهدنامه بایستی به دولت روس پرداخت شود، گرفت و بار دیگر به پیشکاری آذربایجان و وزارت ولیعهد به تبریز مراجعت کرد.

در اوایل سال ۱۲۴۹ هجری قمری نایب‌السلطنه برای دفع فتـنه یاغیان افغانی عازم هرات شد و قائم مقام را نیز همراه برد. عباس میرزا که بیماری سل داشت، در مشهد بستری شد و فرزند خود، محمد میرزا، را مامور فتح هرات کرد. هرات در محاصره بود که عباس میرزا درگذشت و قائم مقام، که جنگ را صلاح نمی‌دانست، با یارمحمدخان افغانی عهدنامه صلح بست و به تهران بازگشت. محمد میرزا در ماه صفر سال ۱۲۵۰ هجری قمری به تهران وارد شد و در همان ماه جشن ولیعهدی او به جای پدر برپا شد و ولیعهد ایران به فرمانروایی آذربایجان و قائم‌مقام به وزارت او عازم تبریز شدند.

چندی نگذشت که فتحعلی شاه در جمادی الاخر سال ۱۲۵۰ هجری قمری در اصفهان درگذشت. این خبر به آذربایجان رسید و محمد شاه قصد عزیمت به پایتخت را کرد. قائم مقام٬ جهانگیر میرزا و خسرو میرزا، دو برادر شاه، را که در قلعه اردبیل زندانی بودند، نابینا کرد و وسایل جلوس او را فراهم آورد. در ماه رجب، در تبریز، خطبه به نام او خوانده شد و شاه به زودی به همراهی قائم‌مقام به تهران حرکت کرد و روز ۱۴ شعبان به تهران وارد شد و مجدداً تاجگذاری برگزار و قائم مقام را به منصب صدارت مشغول مملکتداری شد و ظل السلطان، فرمانفرما، ملک آرا، رکن الدوله و سایر اعمام شاه و گردنکشان دیگر را به جای خود نشاند. اما با این همه خدمت، به صدارت محمد شاه دیر نپایـید و سختگیریهای او و سعایت حاسدان و مخصوصا فتـنه انگیزیهای بیگانگان، عاقبت شاه را بر وی بدگمان کرد تا در سال دوم سلطنت خود دستور داد او را در باغ نگارستان، محل یـیلاقی خانواده سلطنتی، زندانی و پس از چند روز خفه کردند و بدین قرار به زندگانی مردی که از بزرگان ایران و ابلغ المترسلین آن زمان بود، در سال ۱۲۵۱ هجری قمری پایان داده شد.

ویژگی‌های فردی

[ویرایش] سیاست

قائم مقام مردی فوق العاده باهوش و صاحب فکر و عزم ثابت و خلاصه «یک دیپلمات صحیح و با معنی ایرانی» بود که به واسطه اطلاعات و تجارب خود، به اوضاع و احوال سیاست همسایگان ایران به خوبی آشنا و به قدر تسلط کاردینال مازارن بر لویی چهاردهم، در مزاج شاه جوان ایران نفوذ داشت و با این حال محال بود از او امتیازاتی که به ضرر دولت باشد، به دست آورد.

انگلیسیها یقین داشتند تا او مصدر کار است، ممکن نیست بتوان در امور داخلی ایران رخنه کرد. نویسندگان انگـلیسی، که در آن تاریخ در ایران سیاحت می‌کردند، مانند لیوتـنان کونولی، دکتر وولف و فریزر، همه در عین ستایش، قائم مقام را به دوستی با روسها و تحریک عباس میرزا، نایب‌السلطنه، به سرپیچی از نصایح دوستان انگلیسی و طرح نقشه تصرف هرات متهم می‌کنند و حس بدبینی و دشمنی فوق‌العاده خود را نسبت به این مرد بزرگ، که در آن هنگام تـنها کسی بود که می‌توانست ایران را به خوبی اداره کند، پنهان نمی‌دارند.


 ادبیات

قائم مقام نثر فارسی را که درآن زمان پر از مبالغه و تملق و عبارت‌پردازی‌های عربیِ مسجع، پیچیده و دور از ذهن بود و روز به روز در فرمان‌ها و مراسلات رو به انحطاط می‌رفت به نثر فصیح و روان برگردانید و پس از او بسیاری از منشیان دوره قاجار سبک او را تقلید کرده و به روش او به نگارش پرداختند. او در شعر نیز استعداد شگفت‌آور داشت اما اثر جاویدان او منشآت اوست.[۱]

مجموعه رسائل و منشآت قائم مقام، که حاوی چند رساله و نامه‌های دوستانه و عهد نامه‌ها و وقفنامه‌هاست و محمود خان مـلک الشعراء مقدمه‌ای بر آن نوشته، به اهـتمام شاهزاده فرهاد میرزا در سال ۱۲۸۰ هجری قمری در تهران چاپ شده‌است.


خوشنویسی

قائم مقام فراهانی همچنین از خوشنویسان صاحب‌نام و تأثیرگذاران در روند خط فارسی است. او در خط شکسته نستعلیق که در آن زمان به مانند نثرفارسی پیچیده و درهم بود به شیوه خود اصلاحیاتی کرد که دیگران از وی پیروی کردند. گرچه اهمیت کار خوشنویسی او به حد استادان طراز اول این هنر نیست اما کار او از این نظر مهم است که اصول خط شکسته را به نستعلیق نزدیک‌تر کرد و با ابداع اصولی جدید خدمتی شایسته به خط نویسی امروزی ایرانیان کرد. میرزا سلمان فراهانی ملقب به بیان‌السلطنه بیش از دیگران شیوه قاپم مقام را استادانه نوشته است

نوشته شده توسط رامین در 18:8 با موضوع: قائم مقام فراهانی | لینک ثابت |

سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388

یونس معروف به میرزا کوچک پسر میرزا بزرگ از مردم رشت و ساکن استاد سرا در خانواده‌ای متوسط در روستای زیدخ از توابع فومنات تولد یافت .
تحصیلات مقدماتی را در مدرسه حاجی حسن در صالح آباد رشت و مدرسه جامع گذرانید آنگاه به تهران آمد و در مدرسه محمودیه به تحصیل پرداخت اما از آنجا که شور میهن پرستی در سرداشت قدم به میدان مبارزه گذاشت از همان دوران تحصیل حامی مظلومان و دشمن ستمگران بود. اگر کسی نسبت به شخص ستمی می‌کرد میرزا با ظالم مبارزه می‌کرد. هیکلی بزرگ و چشمانی زاغ و بازوانی ورزیده، پیشانی بازو چهره‌ای خندان داشت. در ادب و تواضع نیز مشهور و بسیار عفیف و معتقد به فرائض دینی و مؤمن به اصول اخلاقی، مردی ساکت، متفکر و سخنانش سنجیده و گاه آمیخته به لطیفه و مزاح بود .

به شاهنامه علاقه خاصی داشت و در جنگل مجالس شاهنامه خوانی برپا می‌داشت.
میرزا کوچک مردی سخت وطن پرست و آزادیخواه بود. هنگامیکه مجلس به توپ بسته شد. میرزا کوچک از طرف محمد علی شاه در تفلیس و بادکوبه بود و تاحدی با مقتضیات دنیای جدید آشنا گشت. چون علما در سفارت عثمانی در شبهندری رشت متحصن شدند وی نیز متحصن گردید و پس از اینکه آقا بالاخان حاکم ستمکار عامل استبداد کشته شد، میرزا کوچک به مجاهدان پیوست و جزو ابواب جمعی سپاه سپهدار تنکابنی شد اما بزودی به گروه سردار محیی ملحق گردید و در فتح قزوین شرکت و برای پیروزی مجاهدین کوشش بسیار کرد. از جمله توپچی‌ مجاهدان گفت اگر توپ برفراز فلان کوه قرار داده شود بر دشمن بهتر مسلط می‌شویم میرزا کوچک با کمک چند نفر این کار را انجام داد اما به کمر میرزا صدمه خورد و درد آن تا پایان عمر آزارش می‌داد. در فتح قزوین میرزا کریم خان رشتی از میرزا کوچک دلجوئی کرد و او را روانه سپاه مجاهدین ساخت، میرزا کوچک در علیشاه عوض شهریار به مجاهدین ملحق گردید و در فتح تهران شرکت جست و در جنگ سه روزه با استبداد مأمور جبهه قزاقخانه بود. در شورش شاهسون همراه یپرم و سردار اسعد بیاری ستارخان رفت اما بیمار گشته نیمه راه بازگشت آنگاه به جنگ ترکمن‌ها که بوسیله شاه مخلوع تحریک شده بودند رفت و در این جنگ تیر خورد او را بظاهر برای معالجه به روسیه فرستادند ولی محمد علی میرزا می‌خواست او را به دریا بیندازند اما ناخدا چنین ناجوانمردی نکرد. حتی از پزشک کشتی خواست تا او را درمان نماید و پس از چند ماه در بادکوبه و تفلیس معالجه شده به گیلان بازگشت و هنگامی به ایران رسید که ترکمن‌ها دیگر سر جنگ نداشتند.
به امر کنسول روس میرزا کوچک خان بواسطه داشتن افکار آزادیخواهانه از موطن خود تبعید گردید و مدتی در تهران بسر برد اما همیشه فریادش نسبت به جور و ستم روس‌ها بلند بود. در تهران از رفتار برخی از مجاهدین از جمله معزالسلطان (سردار محیی) رنجید و از او برید. در حالیکه با تنگدستی روزگار می‌گذرانید از پذیرفتن کمک‌های سردار محیی خودداری می‌کرد.



میرزا کوچک‌خان علت عقب افتادگی ایرانیان را نداشتن سواد و دانش نو می‌دانست از اینرو به گشودن و تأسیس چند باب مدرسه اقدام کرد.
میرزا کوچک مردی زود رنج، پاکدل، رحیم، صریح‌الهجه بود.
میرزا کوچک خان پس از اینکه به گیلان بازگشت در صدد مقابله با روس‌ها و مخالفت‌ با سیاستمدارانی برآمد که منافع ملی و مردم را رها کرده، به دنبال هوس‌های نفسانی و پیروی از سیاست بیگانگان بودند میرزا کوچک امید فراوان به مشروطه نوپا و نوخاسته بسته بود ولی بیگانگان نمی‌خواستند ایران دارای حکومتی باشد که از حقوق ملت خود دفاع کند. لذا به آزار کردن و نومید ساختن آزادیخواهان و مبارزان راه آزادی پرداختند. میرزا کوچک‌خان طاقت این همه ستم را نیاورد،‌ از این رو با تنی چند از همراهان به گیلان رفت و در آنجا با کمیته دموکراتهای رشت ارتباط یافت و دکتر حشمت طالقانی قول همه نوع مساعدت و همکاری را داد و در تمام مدت قیام همواره از کمک به این ایران دوستان کوتاهی نکرد. در این احوال حاجی احمد کسمائی همدرس و همدوره میرزا کوچک خان پنهانی با وی در کسما ملاقات می‌کند و با هم سوگند یاد می‌کنند که در راه پیشرفت نهضت جنگل همکاری نمایند. خبر تشکیل انقلاب جنگل به همه ایران می‌رسد،‌ آزادیخواهان و ناراضی‌ها باین حزب می‌پیوندند و روز به روز نهضت جنگل نیرومندتر می‌گردد. سلطان داودخان افسر ژاندارمری که از تربیت شدگان سوئدی‌ها بود به این نهضت پیوست علت پیوستن وی را به انقلاب جنگل چنین گفته‌اند چون در شیراز بوسیله قوام الملک شیرازی دستگیر و شکنجه شد، از شیراز گریخته به گیلان می‌آید و به انقلاب جنگل می‌پیوندد غلامرضا خان برادر سلطان داودخان که برای سرکوبی جنگلی‌ها از مرکز به گیلان آمد با سپاهیان همراه خود به جنگلیان پیوست. میرزا محمدتقی پسیان نیز در کمک به انقلاب جنگل کوتاهی نمی‌کرد از جمله عده‌ای را از طرف حزب سوسیال دموکرات که خود نیز عضو آن بود، همچنین لاهوتی و میرزاده عشقی را کمک کرد که به میرزا ملحق شوند مردم آزادیخواه گیلان از هر نوع کمک در حق جنگلیان دریغ نمی‌نمودند و به صورت‌های مختلف به این نهضت کمک می‌کردند اسلحه برای آنها می‌فرستادند، آنان را از خطرات احتمالی و حملات دولت مرکزی و روس‌ها آگاه می‌ساختند.
رفته رفته بر قدرت جنگلی‌ها چندان افزوده شد که تا نزدیکی‌های رشت پیشروی کردند و با شبیخون زدن به مراکز دولتی حکمران رشت و کنسول روس سخت نگران شدند و باز همچنان بر قدرت و نفرات جنگلی‌ها افزوده می‌شد .

هدف‌های نخستین جنگلی‌ها چنین بود:

اخراج نیروهای بیگانه- برقراری امنیت و رفع بی‌عدالتی – مبارزه با خود کامگی و استبداد در شماره 28 سال اول روزنامه جنگلی

درباره ایدئولوژی جنگلی‌ها چنین آمده است:

)ما قبل از هر چیز طرفدار استقلال مملکت ایرانیم استقلالی به تمام معنی کلمه بدون اندک مداخله هیچ دولت اجنبی – اصلاحات اساسی مملکت و رفع فساد تشکیلات دولتی که هر چه بر سر ایران آمده از فساد تشکیلات است .

ما طرفدار یگانگی عموم مسلمانانیم این است نظریات ما که تمام ایرانیان را دعوت به هم صدائی کرده خواستار مساعد تیم(
مجاهدین اولیه جنگل به احتیاجات زندگی توجهی نداشتند موهای سر و صورت را رها کرده تا جائیکه موهای اصلاح نشده آنان را به شکل خاصی جلوه‌گرد می‌ساخت. یک کلاه نمدی سیاه بر سر و یک نیم تنه ضخیم پیشمین چوخا) بر تن و کفشی از چرم گاو میش (چموش)‌به پا و کوله‌باری سنگین به پشت و چماقی از چوب از گیل در مشت- یک تفنگ ورندل یا حسن موسی به دوش- یک داس یا دهره آویخته به کمر و چند قطار فشنگ حمایل“ داشتند. نقل از کتاب سردار جنگل تألیف ابراهیم فخرائی.

کار جنگلیان همچنان بالا می‌گرفت داوطلبان تازه از هر دسته و طبقه از کاسب،‌ کشاورز،‌ درس خوانده و روشنفکر، پزشک و نویسنده و .... به این نهضت می پیوستند و در راه پیشبرد هدف‌های انسانی و ملی و میهنی از جان و دل می‌کوشیدند و با ایمان و شور فراوان به جنگ ستم ستمکاران می‌رفتند .
چون جنگل دارای مردان حقوق و روشنفکر گشت مرا منامه‌ای نوشتند که در اینجا مواد 9 گانه آن ذکر می‌گردد.


ماه اول
حکومت عامه و قواء عالیه در دست نمایندگان جمع خواهد شد.
قواء مجریه در مقابل منتخبین مسئول بوده و تعیین آنها از مختصات نمایندگان متناوب ملت می‌باشد.
کلیه افراد بدون فرق نژاد و مذهب از حقوق مدنیه بطور تساوی بهره‌مند خواهند بود.
آزادی تامه افراد انسان در استفاده کامل از قواء طبیعی خود.
الغاء کلیه شئون و امتیازات .
ماده دوم- حقوق مدنیه ماده سوم انتخاب – ماده چهارم اقتصاد- ماده پنجم معارف و ... ماده ششم قضاوت ماده هفتم دفاع- ماده هشتم کار- ماده نهم حفظ الصحه این اصول نه گانه مشتمل بر 34 موضوع است . در این اصول مترقیانه بهره‌مندی افراد جامعه از حقوق مدنی و حفظ منافع ملی به خوبی رعایت شده است، پس از شناسائی و موقع و محل جنگلی‌ها بوسیله هواپیماهای انگلیسی با توپ و غیره باین آزادی‌خواهان حمله شد و میرزا کوچک خان به همه افراد جنگلی سپرده بود که به سوی نیروهای دولتی ایران تیراندازی نکنند زیرا آنانرا برادر ارتشی می‌دانست و مرتباً عقب نشینی می‌کردند تا اینکه میرزا کوچک‌خان در نقطه سردی از جنگل در فصل زمستان بدون پوشاک و سرپناه از سرما خشک شد و یکی از جایزه بگیران سرمیرزا کوچک خان را برید و نزد خریداران سرآزادی خواهان برد. باین ترتیب با دخالت مستقیم روس‌ها،انگلیسی‌ها مقاومت جنگلیان پس از 7 سال مبارزه در هم شکست. خالو قربان چون از میرزا کوچک خان رنجیده بود در سقوط نهضت جنگل و شکست میرزا کوچک خان با گرفتن درجه سرهنگی باین جنبش ملی خیانت کرد. انقلاب جنگل در 1333 ایجاد و در 1340 نابود گردید .
“ میرزا انسانی عفیف و مهربان بود دلی نازک‌تر از برگ گل و مقاومتی سخت‌تر از صخره‌های کوهستان داشت، او تنها یک مرد نبود بلکه جوانمردی وارسته بود. او حظ نفس و زندگی راحت و جاه و مقام را به یک سو افکند. برتوسنی‌های نفس لگام زد، اما خود اسیر خدمت خلق گردید او می‌دید که خون هزاران جوان، پیر، عالم و عامی، در راه نهضت مشروطیت ایران به خاک ریخته شده ولی عناصر بدنام و بدکام و بدکنش مانند دوال پا بر گرده ملت ایران سوار شده‌اند و با شلاق ستم پیکر کهنسال ایران را شکنجه می‌دهند و این شکنجه‌ها را می‌دید و رنج می‌برد تا روزی که احساس کرد این شلاق‌ها هر روز وی را می‌آزارد و روان او را مانند خوره می‌خورد، ناگزیر آزرده به گیلان شتافت و کرد آنچه را که می‌دانیم.
او تنها به گیلان برگشت و پی‌ریزی پیکار آینده خود را به تنهائی آغاز کرد. مرا یاری آن نیست تا در این باره بیان دارم که در فرستادن او به جنگل چه کسی یا کسانی تأثیر داشته‌اند یا مایه دلگرمی او شده بودند. آیا عناصر ملی و خیراندیش یا مردمی از داخل و خارج او را ارشاد بدین کار نمودند سخنی است که نمی‌توان آنرا با استحکام بیان نمود... میرزا به معنی واقعی مردی میهن پرست بوده است. نه به وعده حکومت فریفته شد و نه مژده حکومت بزرگتری او را منحرف ساخت. به وعده‌ها پوزخند می‌زد و بنامه مشفقانه و یرخواهانه سفیر روس بی‌اعتنائی می‌کرد. حتی اگر مفادنامه سفیر را گوش می‌کرد کشته نمی‌شد و امروز هم زنده بود و با اعزاز و حشمت می‌زیست. میرزا با تمام سعی‌ای که داشت از جامعه شناسی به دور بود و یک عنصر نقلابی به معنی عام نبود و از خوی سیاسی و سیاستمداری بهره نداشت. او برای خود اربابی جز وجدان خویشتن و آرمان‌های ملی نمی‌شناخته ولی از درک صاحبان این آرمانها غافل نمانده بود- میرزا مردی مذهبی بود که هر خیانتی را هر اندازه هم که کوچک بود گناه می‌شمرد. هر چند سخت مهربان و پاکدل بود ولی به هنگام قتال بشیر شرزه‌ای می‌ماند و از کشتن و کشته شدن باکی نداشت.
میرزا تنها خودش بود و یک دنیای باطن. مکنت او فقط یک قران پولی بود که در جیبش یافته شد. ولی یک قران جاویدی که همیشه برای صاحبش نامی برابر گنج قارون بجا گذاشت. از آن عالیتر و انسانی‌تر آنکه یرزای سرمازده و خسته و کوفته در حال نزار دل ندارد رفیق راه خود را تنها گذارد، لذا گانوک را بر دوش می‌کشد و می‌خواهد او را از گدوک عبور دهد. دل ندارد زنده یا مرده همرزم خود را بدست دشمن بسپارد هر چند که خود زنده اسیر شود از اینرو این مرد بزرگ و انسان قهرمان با فدا کردن جان خود در راه دوست نشان داد که علیه نفس خود نیز سخت جنگیده است و آن چیزی است که جهاد اکبر نام دارد. مردی هقیام می‌کند ولی پیشنهاد هر نوع حکومتی را مردود می‌شمارد مردی که هر گونه شهوت را در خود کشته و ادت به نوع را به شهوت خدمت تبدیل گردانیده بود. آن اندازه که کشته شد و در کشته شدن نیز اثر جاودانه‌ای از خلق و خوی انسانی خود بیادگار گذاشت که اخگر نیستی بر ادعای مخالفان خود افکند.
وقتی که سردار جنگل درک می‌کند که جز مرگ و تسلیم راه دیگری نمانده است ترجیح می‌دهد که با رزم،‌خود را به دیار آذریان برساند، باشد که مایه‌ای تازه برگیرد .
میرزا دلی حساس و روانی حق طلب و پرشور داشت. وجودش شیفته عدالت بود و از بیدادگری نفرت داشت. رزمنده‌ای مشهور و سرداری نیک نفس بود .
میرزا مردی خیراندیش و مدبر و سیاستمداری نزدیک بین بود که آگاهی‌های او مانند کرم ابریشم به دور وجودش می‌پیچیدند و وی را از خارج بی‌خبر می‌گذاشتند....“

15 خرداد 1299 ه.ش. آغاز مبارزات میرزا کوچک جنگلی و آزادی خواهان ایرانی.

نهضت جنگل به رهبری روحانی مبارز، میرزا کوچک خان جنگلی (1257-1300ه.ش) و با اندیشه اتحاد دنیای اسلام مدت ها به مبارزه علیه استبداد محمدعلی شاه قاجار و استعمار دولت های خارجی روس و انگلیس پرداخت. اما نفوذ هواداران کمونیست در سران نهضت و خیانتشان علیه نهضت جنگل، باعث شد تا میرزا و یاران وفادارش در حمله نیروهای دولتی رضاخان به اعماق جنگل پناه ببرند .سرانجام میرزا در اثر سرما و برف و بوران کوه های گیلوا، جان به جان آفرین تسلیم کرد. دشمنانش سر او را از بدن جدا کردند و برای رضاخان به ارمغان آوردند.
مزار میرزا كوچك هم اكنون در بقعه سلیمان داراب رشت، زیارتگاه عاشقان آزادى و آزادگى است.

نوشته شده توسط رامین در 17:51 با موضوع: | لینک ثابت |

دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388

2e5v7n4.gif

واژه ترک محتملا چند هزاره پیش از میلاد پدید آمده است. این نام در سده های پایانی هزاره دوم قبل از میلاد وجود داشت.
برخی از محققان تاریخ و زبان ترکی از جمله خانم “عادله آیدین” بر آنند که نام “ترک” از فعل “دورماق” (ایستادن - توقف کردن) پدید آمده است. روند پیدایی این نام چنین بوده است. فعل دورماق زبان ترکی آذری معاصر، در میان اکثر اقوام ترک آسیای میانه در دوران باستان و معاصر به صورت “تورماق” بکار رفته و می رود. یعنی صدای “د” به “ت” تبدیل می شود. این تبدیل یک تحول عادی فونتیک است.
بخشی از ترکان باستان به سبب ضرورت های اقتصادی زندگی خویش، کوچرو بوده و به صورت اتحادیه های طایفه ای می زیستند. برخی از قبایل و طوایف این اتحادیه ها ،بهر روی، برهبری پیشوایان خویش از ترکیب اتحادیه جدا شده، یکجانشین شدند. این هنگام دیگر قبایل اتحادیه آنان را “توروگ” (صفت فعلی “تورماق” به معنی ساکن شده ،یکجانشین) نامیدند و این واژه بعدها به تدریج به نام برخی قبایل ترک تبدیل شد.
بعدها با به وجود آمدن دولت “گوی ترک” دو صدای پسین منحنی(قالین دوداقلانان) در واژه ” توروق” turuk (یعنی فونم های U) تحت تاثیر صدای نازک “اؤ =ö در کلمه گوی (به معنی خدا و آسمان) قرار گرفته و براساس قانون هماهنگی مصوٌت ها در زبان ترکی به “توروک” Türük (گؤی توروک) تبدیل می شود و کلمه اخیر هنگام کاربرد مستقل آن بصورت “توروک” تلفظ می شود. دولت گوی ترک در سده های هفتم و هشتم میلادی قوام داشت
با رواج الفبای عربی میان ترکان در ادوار متاخرتر این واژه بصورت “تورک” نوشته شده است، از آنجا که در الفبای عربی برای صدای نازک پهن (اینجه دوداقلانان) “او” Ü حرف مستقلی وجود ندارد و این صدا با حرکه مشخص می شود. لذا با اسقاط این حرکه ، کلمه مزبور، هم در تلفظ و هم در کتابت به شکل ” تورک” تحول یافته است.
اصطلاح ترک چگونه و چه زمانی پدید آمده است؟
“ترک” اصطلاحی است که پس از میلاد عمومیت و شمول یافته است. لیکن این واژه مدتها پیش از میلاد بوجود آمده و برخی قبایل ترک به این مسمی گشته اند. این کلمه دارای تلفظ های مختلف بوده است.
ما در منابع عاشوری قبل از میلاد به نام “ترک” بر می خوریم. به نوشته پامپولسکی در منابع آشوری از سکونت “توروگ” ها =ترک ها در حوزه دریاچه ارومیه سخن رفته است. در برخی منابع نشان داده شده است که این گزارش منابع آشوری مربوط به قرن ۱۴ قبل از میلاد است.
در برخی منابع نشان داده است که این گزارش منابع آشوری مربوط به قرن ۱۴ قبل از میلاد است.
در منابع اورارتویی نیز اطلاعاتی مبنی بر سکونت “توروخ”ها در ناحیه اطراف دریاچه ارومیه وجود دارد. از آنجا که اطلاعاتو گزارشات مذکور منابع آشوری و اورارتوئی اشاره به ناحیه واحدی دارند می توان احتمال داد که گزارش هر دو منبع مربوط به قوم واحدی است. مربوط بودن گزارشات منابع اورارتوئی به چندین سده پس از منابع آشوری بیانگر آن است که این قوم (توروگ ها ) قرن های متمادی در اراضی آذربایجان جنوبی سکونت داشته اند.
بنابراین بر اساس منابع موثق تاریخی بطور قطع می توان گفت که از ۱۵۰۰ سال قبل از میلاد تا ۶۱۲ ق . م . و محتملا پیش و پس از این دوران نیز در اراضی اطراف دریاچه ارومیه قبیله یا قبایل و یا اتحادیه قبایل “ترک” سکونت داشته اند
بون ترکها (Bun Turkler)
به نوشته میر علی سیدوف ” بون ترک”ها در سده چهارم قبل از میلاد در آذربایجان و سرزمین های مجاور آن می زیسته اند. به گفته وی در کتابی بنام “کارتلینی نین مراجعتی”قید شده است که وقتی اسکندر پسران “لوتا”را به فرار وا داشت با “بون ترک”های خشمگین مواجه شد. آنان در سواحل رودکی می زیستند و در چهار شهر سکونت داشتند و “بون ترک” و یا”بون توروگ “ها نامیده شده اند. محقق گرجی “ی.س.تاکایشیویلی” این قبایل را ترک دانسته می نویسد:«بون ترک ها یا ترکان و یا تورانیانند»
آکادمیسین مار “بون ترکها” را به معنی “ترکان محلی” دانسته است. برخی دیگر از محققان نیز این نام را “هون ترک” دانسته اند. گرجی تفاوتی میان “بون ترک”ها و قیپچاق”ها نمی بینند. این امری کاملا طبیعی است چرا که زبان ،عادات و رسوم، اعتقادات دینی، شیوه زندگی و… این هر دو قوم یکی بود. هر دوی این اقوام ترک بودند
به نوشته میر علی سیدوف در برخی زبانهای ترکی از جمله در زبان ترکان کومان ،قیرغیز، تاتار و قاراقیرغیز، واژه«بون» به معنی “نسل نژاد”بود بدین ترتیب “بون ترک” به معنی نسل و نژاد ترک بوده است. از اینرو نیز در میان ترکان اتنونیم هایی چون «بون سووار»(نسل سووار=سابیر)، “بون قیپچاق”(نسل قیپچاق)،”بون اوغوز”(نسل اوغوز) وجود داشت. بنابراین اقدامی با نام ترک در دوران پیش از میلادهم در آذربایجان سکونت داشته اند.
“هایلان توروگ”ها(خایلان توروک ها)
در سده پنجم میلادی در آذربایجان شمالی “خایلان توروگ”ها و یا “هون”ها سکونت داشتند. براساس منابع ارمنی پادشاه آنان “آران” نام داشت. به نوشته منابع،هایلان ترک ها جزو اتحادیه طوایف هون بودند که در اواسط سده پنجم قبل از میلاد در قفقاز شمالی می زیستند. سیدوف نشان می دهد که واژه “هایلان” در زبانهای ترکی با شقیردی و اغوزی به معنی “برگزیده”و”محترم”بوده است. بدین ترتیب هایلان ترک به معنی ترکان محتشم می باشد.
تورکوت ها
تورکوت ها طوایفی بودند که با “تلل”ها می زیستند.از این دو قوم “تلل”ها از اتحادیه هون جدا شده و دچار سختی و مشقت شدند. لیکن تورکوت ها زندگی در کنار هون ها را ترجیح دادند. تورکوت ها در دامنه های کوه های آلتای می زیستند و پیشه آنها آهنگری و تا حدودی نیز دامداری بود.
بدین ترتیب اگر چه قوم ترک با این نام (ترک) بصورت عام از دوران پس از میلاد یعنی از عهد دولت گوی ترک بدینسو معروف گشته لیکن واژه ترک از قرن ۱۴ ق.م شناخته است
ریشه زبان ترکی و جایگاه آن در بین دیگر خلقها
هرمن وانبری (Herman vanberi) می نویسد: زیبایی کمال زبان ترکی تا بدان پایه است که جایگاه آن حتی از زبان عربی که گفته می شود :گویا از طرف زبان شناسان زبده ای ساخته و پرداخته شده سپس جهت استفاده در اختیار آنان قرار گرفته است، نیز شامختر می باشد و در عین حال ماکس مولر (Max Muller) زبان شناس شهیر قرن ۱۹ م. بر این باور است که:« ابزار گرامری زبان ترکی چنان منظم و قانونمند، چنان کامل می باشد که این تصور را به ذهن متبادر می سازد که شاید بنا به رهنمود یک فرهنگستان، از سوی زبان شناسان خبره ساخته و پرداخته جهت استفاده ارائه شده باشد…زمانی که ما زبان ترکی را با دقت و موشکافی می آموزیم، با معجزه ای روبرو می شویم که خرد انسانی در عرصه زبان از خود نشان داده است. گفتنی است سازمان بین الملل علمی فرهنگی یونسکو اخیرا طی آماری زبان ترکی را سومین زبان زنده و با قاعده دنیا معرفی کرده است.
منابع :
۱-تاریخ دیرین ترکان ایران
پروفسور دکتر محمد تقی زهتابی
۲-نگاهی نوین به تاریخ دیرین ترکهای ایران
تالیف : محمد رحمانی فر

.

.

.

من در كتابی میخوندم كه معنی لغوی turkبه معنی : قدرتمند _ نیرومند.....

نوشته شده توسط رامین در 20:1 با موضوع: | لینک ثابت |

دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388

حضرت شجاع الدین فیروز ابولولو کیست ؟
نام اصلی آن بزرگوار پیروز نهاوندی (فیروز نهاوندی) و کنیه اش ابولولو است به علت داشتن دختری بنام مروارید که اعراب به او (لؤلؤ) میگفتند و از این روی فیروز نهاوندی نزد اعراب به  ابولولو مشهور گردیده بود. اما هم اکنون نیز عرب ها او را ابولوءلوءه می خوانند . و لقبش شجاع الدین و یا در نزد بعضی بابا شجاع الدین معروف بوده است و این به سبب شجاعت منحصر به فرد وی درآن اقدام بزرگ بوده است . اصلیت وی ایرانی
و زادگاهش شهر نهاوند بوده است .


اتهام مجوسیت و یا نصرانیت به حضرت ابولولو ؟
حضرت ابولولو قبل از تشرف به دین مبین اسلام ، همچون سایر ایرانیان آئینی مجوسی یا نصرانی داشته است .که نا گفته پیداست .
داشتن دین مسیحیت و یا زرتشتی قبل از اسلام که از ادیان الهی بودند برای کسی منقصت و عیب محسوب نمی گردد که اهل تسنن سعی نموده اند این نکته را بعنوان دین همیشگی آن بزرگوار اثبات نمایند و حال آنکه بزرگان و شیوخ و خلفای خودشان قبل از اسلام آوردن ظاهری کافر و بت پرست بوده اند . اتهام مجوسیت و یا نصرانیت و غیر این دو به جناب ابولولو از سوی اهل تسنن امری بسیار طبیعی است و این اتهان از سوی آنان منحصر به شخصیت وی نیست بلکه در خصوص حضرت ابوطالب پدر بزرگوار امیرالمومنین نیز اتهام کفر وارد کرده اند  و این چیزی نیست مگر عداوت و دشمنی آنان با حضرت امیرالمومنین و از این بالاتر از پیروان و اتباع آل امیه جای تعجب نخواهد بود وقتی در خصوص شخصیت منحصر به فرد عالم خلقت حضرت امیرالمومنین پس از شهادت آن حضرت در مسجد کوفه گفتند :
مگر علی بن ابیطالب نماز می خوانده که او را در مسجد کشته اند ؟
پس دیگر در خصوص جناب ابولولو به عنوان یار و یاور خاص امیرالمومنین در وارد ساختن اینگونه اتهامات نسبت به وی جای تعجب نمی باشد . و این در حالی است که با وجود تمام این تلاش ها بر اثبات این اتهام همچنان میتوان از کتب غیر شیعه ادله و شواهد متقن و محکمی را در اثبات اسلام بلکه ایمان قوی وی یافت نمود از جمله متن زیر از کتب اهل تسنن :
ابولولو بعد از سکونت در شهر مدینه به دین اسلام مشرف گردید .
و نیز متن زیر از متون تاریخی مخالفان به نحی تشکیک و تردید آنان در اثبات مجوسی بودن ابولولو را می رساند :
ضربه زدن ابولولو به عمر دلیل بر اسلام اوست .


نحوه انتقال حضرت ابولولو از ایران به مدینه :
ابولولو ابتدا در جنگ میان ایران و روم به اسارت رومیان و بعدها در جنگ بین مسلمانان و رومیان به اسارت مسلمانان و بعنوان اسیر جنگی در سهم مغیره بن شعبه که از دشمنان امیرالمومنین و از نزدیکان و ارادتمندان عمربن خطاب بوده است
در آمده و از این به بعد مرحله دیگری از زندگی وی در مدینه النبی رقم می خورد .
نحوه آشنایی جناب ابولولو با حضرت امیرالمومنین :
یکی از محبین و دوستداران نزدیک امیرالمومنین شهید مظلوم جناب هرمزان  بوده است . که قبل از اسارت به دست مسلمانان فرمانروای سابق شوش و شوشتر بوده . همچنین وی بنا بر بعضی نقل ها پسر یزدگرد سوم پادشاه وقت ایران و برادر علیا مخدره حضرت شهربانو همسر حضرت سیدالشهداء حسین بن علی بوده است . که بعد از قتل عمر بدست ابولولو هرمزان را به خاطر دوستی نزدیک با ابولولو به شهادت رسانده و پیکر او را قطعه قطعه نمودند . شهید هرمزان ایرانی و در جنگ بین مسلمانان و ایرانیان در منطقا اهواز به اسارت و هنگامی که او را نزد عمربن خطاب می برند ، وی اسلام را بر جناب هرمزان عرضه میکند امام هرمزان از پذیرفتن آن امتناع می ورزد .
از این رو عمربن خطاب دستور میدهد تا گردن او را زنند که جناب هرمزان میگوید : شایسته نیست اسیر را در حال تشنگی بکشید . از این رو  برای او ظرف آبی می آورند . وی می پرسد : آیا تا زمانیکه آب را نیاشامیده ام در امانم ؟ عمر پاسخ مثبت می دهد و هرمزان نیز با زیرکی خاصی ظرف آب را به روی زمین میریزد و از خوردن آن امتناع می ورزد . تا به این طریق اجرای فرمان قتل را به خاطر امانی که از خلیفه گرفته بود ، به تاخیر اندازد و عمر که از منظور جناب هرمزان مطلع گردید مجددا دستور به قتل هرمزان حتی در حال تشنگی می دهد که در این بین وجود مقدس امیرالمومنین که در مجلس حاضر بوده اند در اعتراض به حکم عمر میفرمایند : کسی را که امان داده اید ، نباید بکشید . عمر از حضرت امیر سوال کرد : به نظر شما با چنین شخصی چگونه رفتار کنیم ؟
حضرت امیر فرمودند : حکم اسلام این است که فدیه و مبلغ یک غلام را به نفع بیت المال مسلمین بگیرید و او را بعنوان غلام به یکی از مسلمانان واگذارید .
حضرت فرمودند : من این مبلغ را می پردازم و او را قبول می کنم . و اینجا بود که جناب هرمزان با مشاهده این بزرگواری از حضرت امیر به دین مقدس اسلام تشرف یافت . و نیز از همان روز بغض و کینه عمر خطاب را به دل گرفت . حضرت نیز بعلت تشرف جناب هرمزان به اسلام ، وی را آزاد نمودند .
و از آن به بعد جناب هرمزان خود را از ملازمان حضرت امیرالمومنین نمود و بیشتر اوقات خود را در مسجد و عباذت در آن به سر می برد .
آزاد گردیدن شهید هرمزان توسط امیرالمومنین از اسارت و برقراری ارتباط نزدیک وی با امیرالمومنین و بغض و کینه ای که هرمزان به خاطر محکومیت ناحق به قتل از سوی عمربن خطاب به دل گرفته بود از سویی و از سوی دیگر ظلم و ستم هایی که از جانب مغیره بن شعبه که دشمنی خاصی با امیرالمومنین داشت و از دوستان نزدیک عمربن خطاب به شمار می رفت ، و شکایت های مکرری که حضرت ابولولو به خاطر ظلم و ستم های مغیره به نزد خلیفه ظاهری وقت یعنی عمربن خطاب ارائه نموده بود ولی هربار با اغماض و بی اعتنایی عمر روبرو می گردید که این باعث ایجاد بغض و کینه عمر که ادعای خلافن بر مبنای عدالت بر مسلمین را داشت در دل ابولولو گردیده بود . که موارد فوق میتواند برخی از زمینه های آشنایی و نزدیکی بین این دو یار امیرالمومنین را فراهم گدانیده باشد و آنان را در هدفی مشترک که قتل عمربن خطاب است همراه سازد .
و این نزدیکی بین جناب ابولولو و جناب هرمزان به حدی بوده است که به نقل تواریخ غیر شیعه بعد از ضربه خوردن بدست جناب ابولولو ، فرزند عمر بنام عبیدالله به محض شنیدن خبر ،این اقدام قتل عمر را به قطع یقین به جناب هرمزان نسبت داد .  فلذا فورا بعنوان قصاص جناب هرمزان را به شهادت رسانید . و پیکر او را قطعه قطعه نمود . و این در حالی بود که حضرت امیرالمومنین همواره بعد از آن واقعه خواهان خون به ناحق ریخته شده هرمزان بود . ولی عثمان خلیفه به ناحق بعد از عمر هرگز این حکم را اجرا نکرد . و زمانی که امیرالمومنین به خلافت ظاهری رسید ، عبیدالله فرزند عمر از ترس جان خود به شام گریخت و به معاویه پناهنده شد که نهایتا اراده الهی جلوه کرد و در جنگ صفین به دست آن حضرت به هلاکت رسید .


وضع مالیات سنگین بر اسیران و درخواست ساخت آسیاب بادی از سوی عمر :
و نیز از همین جا ارتباط و علاقه جناب ابولولو به امیرالمومنین علت ظلم و ستمها و وضع خراج و مالیات سنگین از سوی مغیره بن شعبه  بر جناب ابولولو واضح می گردد که چیزی مطابق 3 تا 4 درهم در روز بوده است و او که توانایی پرداخت چنین مبلغی را نداشته است ، چندین بار بعنوان اعتراض و تظلم به عمربن خطاب مراجعه کرد . اما نه تنها جواب مثبت نشنید ، بلکه در آخرین بار وقتی عمر با اعتراض و شکایت جناب ابولولو مواجه شد در جواب گفت : این در حق تو که به حرفه آهنگری ، نجاری و... آشنایی داری چیز زیادی نیست .
آنگاه وی از جناب ابولولو سوال کرد : شنیده ام تو از ایرانیان هنر آسیاب سازی آموخته ای که می تواند با نیروی باد به گردش درآید آیا می توانی برای ما نیز چنین آسیابی بسازی؟
و او در جواب پاسخ داد : برایت چنان آسیابی بسازم که تا روز قیامت از حرکت باز نایستد . یا به نقل دیگر اینگونه پاسخ داد : چنین آسیابی بسازم که آوازه اش در شرق و غرب عالم طنین انداز شود . اینجا بود که این کلام و سخن ابولولو ، عمربن خطاب را به یاد تعبیر خوابی انداخت که مدت ها قبل دیده بود .
پرنده ای  قرمز با سه ضربه ی منقار به او ضربه میزند . که معبرین خواب اینگونه تعبیر کرده اند که به زودی  تو را مردی از عجم با سه ضربه خواهد کشت . از این رو عمر به محض شنیدن این جمله از جناب ابولولو درباره او چنین گفت : این غلام مرا تهدید به قتل کرد و اگر من بتوان کسی را ولو با تهمت ناروا به قتل برسانم آن کس او خواهد بود .
از آن روز به بعد که جناب ابولولو که ظلم فاحش و آشکار برخورد خود را که نمونه ای کوچک و ناچیز از آن ظلم روا رفته بر جامعه اسلام و مسلمین  و نیز بر شخصیت ممتاز در آن عصر و همه اعصار بعد از رسول گرامی اسلام یعنی امیرالمومنین را مشاهده می نمود که آنگونه حضرت را خانه نشین و بغض در گلو و خار در چشم ساخته و همواره راه صبر را پیشه نموده عزم خود را جزم نمود تا انتقام خشم فروخورده آن حضرت
و انتقام همسرش حضرت صدیقه طاهره را بستاند .

اطلاع امیرالمومنین از اقدام حضرت ابولولو :
از جمله زیر بخوبی میتوان برداشت نمود که جناب ابولولو تصمیم خود را به اطلاع امیرالمومنین رسانده بود و تقریر و تایید حضرت را نسبت به عمل خود بدست آورده بود و یا به نحوی دیگر آن حضرت در جریان این امر قرار داشت . چرا که طبق این نقل :
امیرالمومنین خطاب به عمر فرمودند : " به خاطر ظلم ها و اعمال قبیحی که نسبت به عترت پیامبر انجام دادی تو را می بینم که به واسطه جراحتی که از سوی عبدی که با ظلم و ستم بر او حکم می رانی کشته می شوی  و او به خدا قسم علی رغم میل باطنی تو وارد بهشت می گردد."
و عمر در جواب گفت : ای اباالحسن ! آیا تو از کهانت و پیشگویی ابائی نداری ؟ و امیرالمومنین در پاسخ فرمودند : سخنی با تو نگفتم مگر بر اساس اندیشه ها و معلومات خود .
و یا طبق نقل دیگری امیرالمومنین خطاب به دومی فرمودند :" ای مغرور ! همانا تو را می بینم که در دنیا به واسطه جراحت و ضربتی که از عبدی که تو از روی ظلم و جور بر او حکم می رانی کشته می شوی و این توفیقی است که خداوند نصیب او می گرداند ."
و نکته جالب این است که عمر بعد از آنکه بدست ابولولو مضروب گردید و در بستر افتاد با توجه به هشدار فوق که قبلا از امیرالمومنین صادر شده بود چندین بار خطاب به امیرالمومنین گفت : یا علی ! آیا سزاوار بود که این کار با اطلاع و آگاهی توصورت پذیرد ؟
لذا از روایاتی نظیر متون فوق استفاده می گردد که حضرت به نحوی از این اقدام با خبر بوده اند و آن را برای جناب ابولولو توفیقی از سوی خدا شمرده و باعث متنعم گردیدن به بهشت خداوند می داند .


نامه حضرت ابولولو به عمربن خطاب :
کیاست و زیرکی حضرت ابولولو در اقدام خود به حدی بود که او مدتی قبل از مضروب نمودن عمر ضمن نامه ای به عمر به شکل سر پوشیده و بدون آنکه عمر غرض او را بفهمد حکم و سزای کسی را که نسبت به مولا و آقای خود جسارت و همسر او را مورد هتک و آزار و اذیت و فرزند او را به قتل برساند ، سوال نمود و اقدام آینده خود را مستند به حکم خود او ساخت .
ابولولو به عمر نامه نوشت که:  "جزای کسی که عصیان مولایش را نماید و ملک مولایش را غصب کند و همسر مولایش را مورد ضرب و شتم قرار دهد چیست ؟"
عمر نیز در پاسخ مکتوب داشت : "بدرستیکه قتل چنین کسی واجب است."

فلذا هنگامیکه ابولولو خود را به عمر رسانید تا او را به هلاکت برساند با استناد به مکتوبه او خطاب به او کرد و فرمود : چرا عصیان مولایت امیرالمومنین را نمودی ؟ چرا همسر او فاطمه را مورد ظلم خویش قرار دادی و فرزندش را سقط نمودی ؟
آنگاه در حالیکه او را لعن می نمود ، ضربه های پی در پی بر او وارد میکرد .

روز واقعه :
سرانجام حضرت ابولولو هنر و حرفه آهنگری خود را به خدمت گرفت و خنجری دو سر که قبضه آن در وسط قرار داشت ، تهیه نمود . تا اینکه بنابر قول صحیح و مشهور در نزد شیعه ، در سحرگاه روز دوشنبه 9 ربیع الاول سال 23 هجری در حالیکه عمربن خطاب تازیانه بدست در حال امر کردن نماز گزاران بود که صفوف خود را منظم نمایند ، خود را به وی رسانده و با سه ضربه کاری شکم خلیفه را تا خاصره او شکافت و در حالیکه عده ای از نزدیکان و اطرافیان عمربن خطاب قصد دستگیری و حمله به او را داشتند با زخمی کردن 13 نفر دیگر از آنان از محل حادثه گریخت . و عمر بعد از آنکه 3 روز در بستر افتاده بود در سن 60 سالگی به سوی جهنم بال گشایید و از دنیا رفت .

سرانجام حضرت ابولولو
بعد از گریختن جناب ابولولو از مکان وقوع واقعه در مسیر راه خود را به امیرالمومنین علی بن ابیطالب رسانیده و به محض مواجهه با حضرت که بر درب منزل نشسته بود ، این مطلب را میتوان استنباط نمود که علت انتظارر امیرالمومنین در آستانه منزل این بوده است که حضرت ظاهرا منتظر بازگشت ابولولو بوده اند .
و این بدان معنی است که حضرت در جریان امر قرار داشته اند و منتظر شنیدن خبر موفقیت آمیز او بوده اند . خبر اقدام خود را به حضرت می رساند و عرض می کند "
مولای من ! شکم آن شخص را پاره کردم . یعنی در حقیقت اشاره به همان نفرین حضرت زهرا می نماید که از خداوند خواسته بود که شکم عمر را پاره کند .
و حضرت با شنیدن این خبر به یاد مصائب بی بی دو عالم حضرت زهرا افتادند و ضمن بکاء و گریه شدیدی فرمودند :
"ای کاش امروز دختر رسول خدا زنده می بودند و این خبر را می شنیدند ."
و حضرت بعد از آن به قدرت و اعجاز خود نامه ای برای قاضی کاشان مبتنی بر پناه دادن و تکریم وی و تزویج دختر خود به او ، آن جناب را بر مرکب مخصوص خود بنام دلدل نشاندند
و او را به سرزمین شیعه نشین کاشان فرستادند .
و سپس امیرالمومنین که از تعقیب ماموران حکومت با خبر بودند ، از آن مکان قبلی که نشسته بودند برخاستند و جای دیگر نشستند و چون ماموران که در تعقیب جناب ابولولو بودن با حضرت مواجه شدند و از حضرت جویای ابولولو شدند که آیا او را ندیده اید ؟ و حضرت با فرمودن جمله ای به حقیقت آنان را گمراه نمودند و فرمودند :
" مادامی که در این مکان بوده ام او را ندیده ام ."
حضور ابولولو در کاشان و اقامت وی تا پایان حیات مبارکشان و اما درباره دوران اقامت و مدت زمان زندگی جناب ابولولو در شهر کاشان و سال وفات او و اینکه آیا او از فرزندان و یا نسلی منسوب به او باقی مانده است ؟ گرچه بعضی از اهالی آن منطقه به لقب ها و اسامی چون :
لؤلؤیی، شجاع الدینی و از این قبیل نامها منسوب می باشند اما اطلاع دقیقی در این زمینه برای ما یافت نگردید.
لکن با توجه به مطلبی که قبلا ذکر گردید که امیرالمومنین او را برای ادامه حیات و تشکیل زندگی به آن دیار فرستاد و در این خصوص به قاضی شهر کاشان توصیه و سفارشاتی فرمود و نیز با استفاده از متن زیر استفاده می گردد که وی با وجود پیگرد ها و تعقیب دستگاه حکومت آن زمان ، اما به اراده الهی تا پایان حیات خویش در این خطه از سرزمین شیعه نشین و محب اهل بیت که حتی یک روز سابقه کفر و بت پرستی و سنی گری نداشته می زیسته است . و سرانجام بنابر قول صحیح در کنار شیعیان کاشان جان به جان آفرین تسلیم کرد و در مکان فعلی مدفون گردیده است . در این خصوص به متن زیر توجه نمایید :
در کتاب مجالس المومنین گویند : "اهل کاشان را عقیده آن است که فیروز بعد از قتل عمر به کاشان آمده و ار خوف اعداء پنهان گشته ، اهالی کاشان نیز به واسطه علاقه به خاندان رسالت تعظیم و تکریمش کرده تا آنکه در آنجا وفات یافته و در خارج شهر مدفون گردیده است ."

منبع: http://www.aboololo-kashi.blogfa.com/post-4.aspx

نوشته شده توسط رامین در 15:7 با موضوع: ابولؤلؤ ( پیروز نهاوندی) | لینک ثابت |

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388
2i71obr.jpg

بابک در یکی از روستاهای اردبیل به اسم خرم چشم به جهان گشود. وی در آغاز نزد جاویدان پسر سهل پسر شهرک به شبانی مشغول بود. همسر جاویدان پس از مرگ شوی خویش به ازدواج بابک درآمد. از آن پس بابک پیروان زیادی به دست آورد و کیشی را پایه گذاری کرد که به دین خرم معروف گشت. باید دانست که در مورد موسس و زمان تاسیس این آئین میان مورخان اتفاق نظر وجود ندارد. توضیح اینکه گروهی نظر بالا را مبنب بر اشتباه دانسته معتقدند که لفظ خرمدین به پیروان دین تازه اطلاق می شود که به قرن دوم هجری در ایران پدیدار گشت است و شاید مزدکیانی که از زمان ساسانیان به طور پنهان در نواحی دور افتاده ایران و در کوهستان های مرکز و مغرب و شمال غربی ایران می زیسته و در دوره ی اسلامی دین خود را آشکار ساخته و احتمالا در روش مزدک اصلاحاتی به وجود آورده اند این نام را برای دین خود برگزیده باشند. گروهی بر این باورند که مزدک همسری به نام خرمه داشت. پس از مرگ مزدک خرمه پیروان شوهر را گرد آورد و نشر عقاید وی را پی گرفت و به همین سبب پیروان بابک که خود را مروج عقاید مزدک می دانستند به ((خرمدینان)) مشهور شدند.

خرمدینان به دو گروه تقسیم می شوند:


  1. جاویدانیان یا جاویدانیه و آنان پیروان جاویدان پسر شهرک بودند
  2. بابکیان یا بابکیه که از بابک پیروی می کردند

از جزئیات معتقدات خرم دینان آگاهی درستی در دست نیست و آنچه از ایشان به دست رسیده است غالبا به تهمت و غرض آلوده است. طرفداران بابک پیراهن سرخ می پوشیدند و به این اعتبار آنها را (( سرخ جامگان)) و به قول اعراب ((المحمره)) می خواندند. بابک مانند المقنع معتقد به حلول بود وی خود را مظهر روحی جاویدان می دانست و در نظر داشت دین مزدک را دوباره از نو بسازد بابک در سال ۲۰۱ هجری قیام خود را در آذربایجان و اطراف رود ارس آغاز کرد و او طی ۲۰ سال بسیاری از جنگاوران مسلمان را کشت و سرانجام قیامش به دست افشین که خود نیز سرداری ایرانی بود سرکوب شد ابن اثیر در تاریخ الکامل خویش جنگهای بابک و افشین را بهتر و جامع تر از دیگر مورخان شرح داده است و من به همین اعتبار مهم ترین بخش این رویداد را از جلد پنجم کتاب مزبور نقل می کنم:


(( خرم به معنی فرج و گشایش آمده است و چون خرمدینان می تونستند برخلاف آئین زرتشت با مادران و خواهران و دختران خویش ازدواج کنند دین خود را دین فرج و گشایش نام نهادند. بابک در دوران بیست ساله نهضت خویش بر ضد خلفای عباسی چندین بار سپاهیان عظیم بغداد را شکست داد و عده کثیری را کشت و معاصر با مامون و معتصم و دیگر خلفای عباسی بود. معتصم که بر اثر شکست های عظیم از بابک ناراضی و ناراحت بود جاسوسانی به بلاد بابک فرستاد و اطلاعاتی راجع به وضع جغرافیایی و راه های آن نواحی و شیوه جنگ بابک و کسان وی به دست آورد. سپس ابوسعید محمد بن یوسف یکی از سرداران شجاع خود را با جمع کثیری از لشکریان به آذربایجان فرستاد و او را مامور کرد که استحکامات و قلاعی که بابک بین اردبیل و زنجان خراب کرده است بنا کند و در هریک از آن استحکامات و قلاع جمعی را جهت محافظ و راه هایی که به اردبیل منتهی می شود بگمارد. ابوسعید نیز طبق این دستور عمل کرد. بابک و کسان او عادت داشتند هر وقت نیروئی از خلیفه به آذربایجان می رسید از همان بدو ورود آنان به خطه مذکور ضمن راه به مسلمین شبیخون می زدند و به این ترتیب عده فراوانی از سپاهیان ایشان را از بین می بردند. اما این بار به دلیل قلاع و استحکامات و پیش بینی خلیفه مسلمین ابوسعید بسیاری از خرم دینان که قصد حمله به او را داشتند را کشته و عده ای را هم به عنوان اسیر به دربار خلیفه فرستاد این اولین شکست بابک از جانب خلیفه تازی بود. ابوسعید بعد از ان که دستورات خلیفه راجع به تعمیر راه ها و استحکامات را به انجام رسانید به محل خش فرود آمد و خندقهائی تعبیه کرد. از طرف دیگر هیثم غنوی یکی دیگر از سران خلیفه با جمعی از قوا وارد قریه ارشق شد و وی نیز در آنجا استحکاماتی بنا نهاد. مقارن آن احوال خیدر بن کاوس ملقب به افشین از طرف معتصم مامور دفع عائله بابک و عازم آذربایجان شد و محل برزند را معسکر خود قرار داد و به ضبط راه ها و استحکامات بین برزند و اردبیل قیام کرد در همان اوان سردار دیگری از طرف افشین به نام علویه الاعور قلعه نهر را که مشرف بر اردبیل بود تصرف نمود. جمیع سردارانی که ذکر شدند زیر فرمان و دستور بابک بودند و این سرداران ماموریت داشتند که به محض به دست آوردن اطلاعاتی در مورد بابک و کسان او افشین را آگاه سازند. با این تشکیلات افشین امیدوار بود بر بابک دست یابد. معتصم پیوسته با افشین و سرداران او در تماس بود و در جریان پیشرفت و یا شکست آنها آگاه می شد خلیفه چون مقدمات را از هرجهت برای حمله به بابک مهیا دید یکی از سرداران خود را به نام بقا الکبیر با سپاهیان فراوان و آذوقه و مایحتاج لازم قشون افشین به حانب او فرستاد بابک چون زودتر آگاه شد خواست زودتر به آن سپاه حمله کند و آن را تاراج کرد از طرفی دیگر جاسوسان افشین وی را از قصد بابک آگاه کردند افشین نامه ای به بقا نوشت  و دستور داد آنچه را که همراه دارد به قلعه نهر ببرد و در آنجا تحت مراقبت علویه الاعور قرار دهد و هر وقت قلعه مزبور را در مخاطره تجاوز بابک دید اموال و آذوقه را به اردبیل برگرداند. بابک نیز بر این قصد آگاهی یافت. بقا برابر دستور افشین عمل کرد. مقارن آن زمان افشین لشکریان خود را از برزند دستور حرکت داد و در خارج خندقهایی که ابوسعید در محل خش کنده بود فرود آمد و صبح آن روز دستور داد که سپاهیان در سکوت مطلق به سر ببرند و از نواختن طبل و شیپور خودداری کنید در عوض در حرکت سرعت بسیار در کار برند و راه قلعه ی نهر را در پیش گیرند. بابک که به وسیله فرستادگان خود از قصد افشین و سرداران خود آگاهی یافت با لشکریان عظیمی به جانب قلعه ی نهر راند و موقعی که می خواستند آذوقه و اموالی را که خلیفه جهت افشین فرستاده بود از قلعه نهر به محلی که هیثم در آنجا اردو زده بود حمل کنند بابک بر آن قافله زد و جمع کثیری را کشت و اموال و غنائم بسیاری به دست آورد علویه الاعور والی شهر نیز در معرکه به قتل رسید و فقط جمع قلیلی از آن قافله تونست فرار کند. در همین موقع افشین و سپاهیان او که نمی دانستند صاحب نهر در کجا اردو زده است در همان نزدیکی توقف کردند. هیثم که از اردوگاه علویه آگاهی نداشت در جای دیگر قرار گرفت و در همان جا از غارت قافله نهر توسط بابک اطلاع یافت و دانست که بقیه ی لشکریان علویه به جانب قلعه ی ارشق رفته اند. پس راه آن ناحیه را در پیش گرفت  و ده نفر را در خدمت و ابوسعید فرستاد و شرح واقعه را به آگاهی آنان رسانید. هیثم وارد قلعه ارشق شد. بابک در تعقیب وی در خارج از آن محل فرود آمد و به هیثم پیغام داد که دست از جدال بر دارد و قلعه را تخلیه کند چون هیثم این پیشنهاد را نپذیرفت جنگ بین طرفین شروع شد در ان میان افشین رسید و بابک شکست خورد بابک به موغان فرار کرد و افشین به برزند برگشت. چون بابک به موغان رسید کسانی به بذ فرستاد و سپاهیان کمکی خواست و چون این جمع رسیدند به اتفاق ایشان ار موغان خارج شد و به جانب آن شهر رهسپار گردید ضمنا اسپهبدانی به اطراف فرستاد تا قوافل و بار و بنه مسلمین را در مضیقه قرار دهند و همین عمل به انجام رسید. این امر باعث شد که لشکریان افشین در قحطی قرار گیرند بنابر این افشین نامه ای به حاکم مراغه فرستاد تا آذوقه جهت سپاه وی بفرستد و حاکم مراغه بار و بنه عظیمی که قریب یک هزار راس گاو و دواب فراوان و انواع و اقسام خوراک و پوشاک بود را نزد بابک فرستاد منتها کسان بابک این قافله را شکستند و تمام اموال آن را غرت کردند. افشین که بیش از پیش دچار قحطی شد نامه ای به حاکم شیروان فرستاد و وی آذوقه ای فراوان فرستاد که این بار بقا آن را همراهی می کرد و بابک نتوانست بر آنها دست یابد و مسلمین بعذ از چند مدت قحطی مرفه حال شدند.و افشین چون نوروز سال ۲۲۱ فرا رسید آن آذوقه خوراک و پوشاک را در بین لشکریان تقسیم کرد و دستور تجهیز قوا داد و کسی را پیش بقا فرستاد که لشکریان خود را به محل هشتاد سر انتقلال دهد و در خندقهایی که محمد بن حمید حفر کرده است برقرار سازد. افشین چون از امور مربوط به نظم سپاهیان خویش فراغت یافت از برزند بیرون امد و ابوسعید خش را ترک گفت و به محل درود نزدیک هستاد سر رسید. افشین در همین ناحیه بدو پیوست و امر به حفر خندق هایی داد.بین درود و بذ محل لقامت بابک بیش از ۶ میل فاصله نبود. بقا برخلاف امر افشین در هشتاد سر نماند و پس از آنکه محل را دور زد به قریه ای در خارج بذ رفت و آنجا را محل اردوی خویش قرار داد سپس هزار تن از کسان خود را جهت تهیه اذوقه و علوفه به اطراف فرستاد و در این حال لشکریان بابک بر آن عده تاختند و بیشتر آنها را کشتند و به اسارت گرفتند. بقا که اینچنین دید نامه به افشین نوشت و شرح اتفاق را بیان کرد و درخواست کمک کرد افشین لشکریانی را همراه با بعضی رجال سیاسی خود مانند فضل و احمد بن خلیل بن هشام و ابن جوش و جناح الاعور به مساعدت وی گسیل داشت در آن سال زمستان بسیار سخت بود و برف و باران فراوان می بارید و مسلمانان از این حیث در رنج و عذاب بودند چون بقا به طرف هشتاد سر رفت بابک به تعقیب او پرداخت و جمع کثیری از بزرگان همراه او از جمله ابن جدیدان را اسیر کرد و عده بیشماری مانند جناح العسکری و ابن جوشن را کشت در این جنگ فضل ابن کاوس برادر افشین به سختی مجروخ شد و بقا و لشکریانش فرار کردند. افشین دستور داد به مراغه رود تا آن که جهت وی نیروی امدادی بفرستد و در فصل بهار به تجدید محاربه بپردازد. در اواخر سال ۲۲۱ طرخان یکی از اصخاب بابک خرمدین که از وی اجازه رفتن به دهی از دهات مراغه جهت دیدن اقوام حویش گرفته بود به دست اسحاق بن ابراهیم یکی از کسان بقا افتاد و کشته شد و بقا سر او را نزد افشین فرستاد. چون زمستان سخت سال ۲۲۱ خاتمه یافت و بهار ۲۲۲ فرا رسید افشین با لشکریان خویش به محل کلان رود (نهر کبیر) رفت و نزدیک آن خندق ها و استحکامات زیاد بنا نهاد. مقارن آن احوال معتصم خلیفه جعفر خیاط را با سپاهی عظیم بهکمک افشین فرستاد و افشین نامه ای به ابوسعید نوشت و او را دعوت به حرکت از برزند و آمدن به کلان رود کرد.بین برزند و کلان رود سه میل راه بود.چون پنج روز از اقامت افشین در کلان رود گذشت به وی خبر رسید که آذین یکی از سرداران بابک عیال و خویشان و فرزندان خویش را خواسته است تا در بذ بدو بپیوندند. بنابر این ظفربن العلا السعدی را دستور داد با جمعی از سپاهیان بر این قافله بتازند و نگذارند کسان آذین به او بپیوندند. ظفر نیز بنا بر دستور عمل کرد و فرزندان و عیال او را اسیر کرد. چون این خبر به آذین رسید درصدد رهایی کسان خود برآمد و افشین که می ترسید مبادا کسان آذین ناگهان بر وی بتازند جمعی را بر ارتفاعات جبال بذ گماشتکه او را به حرکت علایمی مخصوص از آمدن سپاه بابک و آذین باخبر سازند با این حال آذین خود را به تنگه ای که نزدیک کلان رود بود رسانید و موقعی کع جمعی از مسلمین به اتفاق مظفر بن کیذر از آن تنگه می گذشتند بر ایشان تاخت و عده ای را کشت و افشین ابوسعید را به کمک وی فرستاد و وی ظفر بن علا را که بر عیال و بعضی از فرزندان آذین را آنجا می رساند نجات داد.در همان سال افشین به لشکریان خود دستور داد به جانب قلعه بذ که مسکن بابک بود حرکت کنند. و این لشکرها شبها راه می پیمودند و روز ها استراحت می کردند تا آخر الامر به محل روذالروذ رسیدند. و افشین آنجا را مقر سپاهیان خود قرار داد و به مدت ده روز در محل مزبور خندقهایی حفر کرد ولی غالبا کسان بابک تا نزدیکی این سنگرها می آمدند و به آنها شبیخون می زدند و کسی از کمین آنها اگاهی نداشت. بنابراین برای اینکه کار محاصره را بر بابک تنگ گیرد به ابوسعید و جعفرالخیاط و احمد بن خلیل بن هشام سه تن از سرداران خود دستور داد از سه طریق به جانب نقاط مرتف بذ پیش روند و خود در استحکامات روذالروذ باقی ماند. و جعفر خیاط در مقابل یکی از دروازه های بذ با جمعی از کسان بابک مقابل شد و هزارتن را اسیر کرد و چون کمینگاه بابک را کشف کردند مسلمین از ارتفاعات کوه ها شروع به ریختن سنگ بر سر کسان بابک کردند.مقارن آن احوال سه سردار مزبور خود را به تپه ای که آذین با همراهان خویش بر آن قرار گرفته بود رساندند و جنگ سختی بین طرفین درگرفت و آذین شکست خوردلشکریان خلیفه وارد بذ شدند و قصرهای بابک را محاصره کردند هفتصد تن از کسان بابک در آن قصرها مانده بودن که مردانه می جنگیدند ولی عاقبت برتری با مسلمین بود و آنها بر عیال و فرزند بابک دست پیدا کردند و چون شب فرا رسید افشین به محل خود در روذالروذ برگشت. در آن میان بابک با کسان خویش خود را به بز رسانید و آنچه از وجوه نقد و آذوقه داشت برداشت و فرار کرد. و صبح روز بعد وقتی که افشین جهت آتش زدن قصرهای بابک به بذ بازگشت اثری از اشیا گرانبهای آنجا ندید و چون بر فرار بابک آگاهی یافت نامه هایی به حکام ارمنستان نوشت تا او را به نحوی دستگیر و زندانی کنند. بابک با ۱۵ تن از کسان خود به محلی مشجر نزدیک سرحد آذربایجان و ارمنستان رفت و چندی در آنجا مخفی گشت جاسوسان افشین بر محل آن پی بردند منتهی انبوهی و فراوانی جنگل مانع از دست یافتن بر بابک شد.روزی بابک یکی از همراهان خویش را جهت تهیه آذوقه به بیرون جنگل فرستاد در موقع خرید مایحتاج خود وی را شناختند و به سهل بن سنباط والی آن ناحیه را خبر دادند سهل بن سنباط با برخی از ملازمان خویش به نزد بابک رفت و او را دعوت به قلعه خود کرد و بابک فریب او را بخورد و بدان جا رفت وی قبل از ورود به قلعه برادر خویش عبدالله را جهت جمع آوری سپاه به قلعه اصطفانوس فرستاد. و ضمنا سهل کسی را نزد افشین گسیل داشت و او را از حضور بابک آگاه ساخت افشین نیز ابوسعید را همراه با سپاهیانی به جانب قلعه سهل بن سنباط روانه کرد. سهل ابتدا تا آمدن افشین با بابک به احترام برخورد می کرد و چون لشکریان و سرداران وی از این مساله آگاه شد روزی بابک را به عنوان شکار از قلعه بیرون برد و در ضمن شکار ابوسعید وی و کسانش را گرفتند و نزد افشین بردند. مورخان می گویند چون سهل بابک را فریفت و سر یک سفره برای طعام نهاد بابک به او گفت تو شایته نیستی که با من در یک جا غذا بخوری ولی اصطلاح فوق تا حدود زیادی غلط مگر می شود که کسی را که دعوتش می کند بگوید تو مناسب غذا خوردن با من نیستی!!!


افشین در برای خدمتی که سهل به وی کرد اموال زیادی به وی بخشید آنگاه نامه ای به عیسی بن یوسف حاکم قلعه اصطفانوس فرستاد تا برادر بابک را نیز دستگیر کند و عیسی نیز چنین کرد بابک در ماه شوال سال ۲۲۲ به اردوگاه افشین منتقل یافت افشین در ماه صفر همان سال برای رسیدن به حضور خلیفه با بابک و برادر دربندش عازم بغداد شد زمانی که افشین به بغداد رسید معتصم به پاس این خدمت عده ای از بزرگان شهر را به استقبال بابک فرستاد و او با شکوه و عظمت وارد شهر شد.


روز بعد معتصم بابک را سوار بر فیلی کرد و برادرش عبدالله را سوار بر شتری تا مردم او را ببینند. می گویند زمانی که خلیفه دستور داد سرش را بزنند ابتدا دستور داد دست و پای او را از بدن جدا سازند می گویند زمانی که دست بابک را از مفصل جدا کردند او قدری از خون خود را بر چهره اش مالید هنگامیکه معتصم علت این کار را پرسید بابک گفت: چون خون از روی برود زرد شود من روی خویش را با خون خود سرخ کردم تا وقتی که خون از تنم بیرون رود نگویند که رویش از بیم زرد شد)) بدین سان بابک تا دم مرگ نیز شکنجه های طاقت فرسا را با نهایت شهامت تحمل کرد و با این کارش ایران و ایرانی را در تاریخ سرافراز جاویدان و سربلند کرد. هنگامی که کار کشتن بابک پایان یافت جسدش را در سامره به دار اویختند و سرش را به همراه عبدالله به بغداد فرستادند اسحاق بن ابراهیم فرمانروای بغداد در مورد برادر بابک همان عملی را انجام داد که خلیفه تازی انجام داد.

*برگرفته از كتاب تاریخ ده هزارساله ایران نوشته استاد عبدالعظیم رضایی
نوشته شده توسط رامین در 21:1 با موضوع: بابک خرمدین | لینک ثابت |

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

 

 

پیش از پرداختن به «کشورداری داریوش بزرگ» خوانندگان گرامی را به این نکته مهم جلب می‌کنم که از مدارک و نشانه‌ها، آن چه درباره روزگار هخامنشی در دست ماست، بیشتر نوشته ی بیگانگان است و طبیعی است که این نویسندگان در آثار و نوشته‌های خود خالی از چشم‌داشت نمانده‌اند. از سوی دیگر مرز و بوم ایران، این کشور کهن سال ما آسیب و صدمه فراوان دیده است. ‏

روزهای سهمگین فراوان، مانند تاخت و تاز اسکندر گجستک، دست یافتن تازیان به ایران و یورش مغول و تاخت و تاز اقوام دیگر به ایران گذشته است و هیچ چیز از روزگاران باستان، آن چنان که باید، بر جای نمانده است و یا این که رنگ و روی دیگر به خود گرفته است. اما خوشبختانه در نیم سده اخیر و با کوشش باستان شناسان، گاه و بی‌گاه در میان ویرانه‌ها، اسناد و نشانه‌هایی از روزگاران سرافرازی و شکوه ایران بدست می‌آید چنان که با خواندن سنگ‌نگاشته‌های هخامنشی بسیاری از نکته‌های تاریک تاریخ ایران هخامنشی روشن شده و آنچه که تا چند ده سال پیش افسانه و باور نکردنی می‌نمود به صورت حقیقت درآمده است.

 

زایش و کودکی داریوش

در زمانی که کورش ‌بزرگ دولت جهانی خود را پایه‌گذاری می‌کرد و هر روز بر گستر‌ه شهریاری خویش می‌افزود ـ در سال 550 پیش از میلاد ـ‎‏ در خانه ویشتاسپ پسر آرشام، از بستگان خاندان هخامنشی، فرزندی از مادر زاده شد که او را داریوش نام نهادند. داریوش در سنگ نگاشته بیستون نسب‌نامه خود را این گونه می‌نگارد: «منم داریوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه سرزمین پارس، شاه کشورها، پورویشتاسپ - نوه آرشام هخامنشی». داریوش شاه گوید: «پدر من ویشتاسپ، پدر ویشتاسپ آرشام، پدر آرشام آریارمنا،‏ پدر آریارمنا چپش‌پش، ‏ پدر چپش‌‌پش هخامنش بود».

هنوز داریوش خرد ساله بود که مادر و دایه‌های خود را در پارس ترک گفت و به دربار کورش رفت. در دربار شاهی با خویشان و عموزادگان خود را که از خاندان پادشاهی بودند و همچنین با نجیب‌زادگان و بزرگ‌زادگان ایرانی آشنا شد و در میان آن ها دوره کودکی و جوانی را پشت سر گذاشت. از همان بزرگ‌زادگان، کمان‌داری و نیزه‌داری بیاموخت. در انواع ورزش‌ها داریوش بزودی از همسالان خود پیشی گرفت. به موازات آموزش‌های سربازی، به جوانان فرهنگ و دانش و آموزش‌های دینی نیز می‌آموختند. در هنگام فرا گرفتن دانش و فرهنگ و دیگر ورزش‌های لازم داریوش از خود نشان داد که دارای توانایی فکری و روشن‌بینی شگفتی است. با همین استعداد، در همان دوران، رهبری جوانان دربار به عهده داریوش سپرده شد. داریوش در روزگار جوانی با سایر بزرگ‌زادگان دربار کوروش بار آمد، بالید.

به کوتاهی می‌توان به آن چه را که داریوش در سال‌های کودکی و روزگار جوانی فرا گرفته بود، چنین اشاره کرد: توانایی، دلیری، وفا، صمیمیت، دشمنی با دروغ، دوستی و وفاداری با رهبران آینده ی ملت و نیز شرف و افتخار نژادی که او را با سایر بزرگ‌زادگان کشور بهم پیوند داده بود. ‏

 

آغاز دولتمردی و پایان آموزش و پرورش

هنگامی که کوروش بزرگ رهسپار واپسین لشکرکشی خود در برابر پاساژت ها (ماساگت‌ها) بود، تربیت درباری داریوش نیز کم و بیش پایان یافته بود و دیگر چیزی نمانده بود تا وارد خدمت دولتی شود. در آن هنگام داریوش پا به بیست سالگی می‌گذاشت و به مانند سایر نجیب‌زادگان می‌بایست وارد خدمت لشکری و سیاسی شود. به این ترتیب داریوش کارهای لشکری و سیاسی خود را با تاجگذاری کمبوجیه آغاز کرد. اینک دیگر داریوش در شمار مردان درباری به شمار می‌رود و از لحاظ ساختمان جسمی و روحی بهترین نمونه و نماینده آزاده سوار ایرانی است. برتری داریوش در هنگام ‌آموزش و پرورش از هم‌گنان خود و همچنین اصل و نسب بلند او امکان پیشرفت‌های زیاد در دولت کمبوجیه به او داد. وقتی کمبوجیه به مصر می‌رفت، داریوش نیزه‌دار شاه (آجودان ویژه شاه) بود. در مصر داریوش تازگی‌ها را به دقت تمام می‌دید و به خاطر می‌سپرد. چه پیش از پادشاه، خود روشن بین و مو‌شکاف بود. ‏

اندیشه و نگرش نسبت به سرنوشت دولت کوروش بزرگ روز به روز بیشتر می‌شد، آن چه داریوش در مصر می‌اندیشید نمی‌توانست در تکامل و پیشرفت امور دولت کمبوجیه اثر داشته باشد، زیرا جوانی و مقام داریوش به او اجازه نمی‌داد تا در کمبوجیه تاثیر داشته باشد. ‏

از سویی دیگر کمبوجیه به سخنان بزرگان و رایزنان زیاد توجه نداشت. داریوش سرنوشت دولت هخامنشی را می‌دید که به کجا می‌انجامد، ولی نمی‌توانست در آن دگرگونی بدهد. هنگام بازگشت کمبوجیه از مصر، داریوش نیز به سوی ایران رهسپار شد و در مرگ کمبوجیه باشنده بود. پس از مرگ کمبوجیه، در میان آزاده سواران و سپاه ایران پراکندگی و بی‌نظمی به وجود آمد. داریوش توانست به زودی نابسامانی‌ها را سر و سامانی دهد. ‏

 

بر تخت نشستن داریوش بزرگ

با از میان ‌بردن بردیای دروغی، تخت شاهی بار دیگر به خاندان هخامنشی برگشت. یاران داریوش او را بر تخت کوروش نشاندند. آرشام و ویشتاسپ هر دو، به سود نوه و پسر خود، داریوش، از حقوق پادشاهی چشم پوشیدند و او را شهریار خود شناختند. ‏

پیداست که سایر بزرگان با به پادشاهی رسیدن داریوش همراه بودند، زیرا او برتری خود را پیش از این ثابت کرده بود. وانگهی کسی می‌بایست بر اورنگ پادشاهی تکیه زند که از خاندان شاهی باشد و داریوش بود. خودش در سنگ نگاشته بیستون می‌گوید: «داریوش شاه گوید: هشت تن از خاندان من پیش از این شاه بوده‌اند و من نهمین هستم. ما پشت در پشت شاه بوده‌ایم». ‏

در پاسارگاد، در پارس و بر سر آرامگاه کوروش بزرگ، تاج شهریاری ایران بزرگ را بر سر نهاد و در ردای شهریاری ایران، خود را در برابر پیکر کوروش سپندینه (مقدس) ساخت و از غذای ساده دیرین پارسی‌ها چشید تا پیوستگی ملی را نسبت به مردم خود به گونه روشنی نشان داده باشد. به این گونه و در سال 522 پیش از میلاد داریوش شاهنشاه ایران بزرگ شد.

در همان روزگاری که داریوش بزرگ پس از برگزاری آیین تاجگذاری خود رهسپار پایتخت دولت هخامنشی ـ‌ هگمتانه ـ‌ می‌شد، در خوزستان و بابل شورش‌هایی بر خاسته بود و مردم بسیاری از کشورهای پیرو، با رسیدن خبر مرگ گیومات فرصت را برای به دست آوردن آزادی غنیمت شمرده و درصدد به دست آوردن آزادی و تجدید دولت پیشین خود برآمدند. در این احوال داریوش خود فرماندهی سپاه را برای خوابانیدن شورش و سرکوبی شورشیان به دست گرفت و نظم و آرامش و امنیتی ویژه به کشورهای پیرو برگردانید. سرکوبی شورشیان و برگردانیدن نظم و آرامش دوباره در کشور یک سال به درازا کشید. این کار بین سال‌های 521 ـ 520 پیش از میلاد بود.

 

سازمان کشوری و دارایی

چنان که گذشت داریوش بزرگ پس از برگردانیدن نظم و آرامش به کشور و پس از همبستگی کامل کشور، سرزمین‌های پیرو را با نگاه به جایگاه سیاسی و ملی و جغرافیایی به سی ایالت بخش کرد و از میان سرداران و بزرگان ایران، مردان کاردان و شایسته‌ای را به شهریاری هر بخش برگماشت. این‌گونه فرمانروایان را «خشتن پاون» یا شهربان می‌گفتند. پدر داریوش بزرگ، ویشتاسپ هخامنشی، خود یکی از آن شهربانان و شهریار سرزمین پارت (خراسان) بود. برای آن‌که شهربانان از مرز اختیارات خود بیشی نجویند و به ستمکاری و آزار مردم نپردازند، با هر کدام از آن ها ماموری فرستاده می‌شد که در ظاهر دبیر ویژه شهربان بود، ولی در معنا کارهای او را بازرسی می‌کرد و رویدادهای حوزه شهریاری شهربان را به مرکز گزارش می‌داد. این جایگاه، حتی در ایران پس از اسلام هم بر جای بود. داریوش در سال دوبار دو تن را از پایتخت برای بازرسی به هریک از شهرها می‌فرستاد که این دو نفر به نام چشم و گوش شاه شناخته شده بودند.

 

روش پرداخت مالیات

پیش از داریوش بزرگ پرداخت مالیات در ایران روش درستی نداشت و ملت‌های پیرو، هر سال پیشکش‌هایی به دربار شاهنشاه ایران می‌فرستادند ولی داریوش برای هریک از ملت‌ها با نگاه به ثروت و گستردگی مملکت، مالیات نقدی معین کرد. او آن اندازه اهمیت نسبت به پرداخت مالیات، داده بود که پلو تارک می‌نویسد: «داریوش چون مقدار مالیات هر شهری را معین می‌کرد، در پی پرس‌وجو برمی‌آمد که آیا مردم می‌توانند این مالیات معین شده را بپردازند یا خیر. چون از هر کجا پاسخ بلی می‌رسید، باز هم پادشاه فرمان می‌داد مالیات تعیین شده را نصف کنند. چون شوند (علت) را پرسیدند، پادشاه جواب داد که شهربانان هم برای مصرف‌های خود چیزی از مردم خواهند گرفت و باید از مالیات گرفته شده کاسته شود تا بر مردم فشار وارد نشود».

 

پست و چاپار

در هر ایالتی، ساتراپ‌ها، مالیات را گردآوری می‌کردند و سربازان پیاده و سوار را نگهداری می‌کردند که تشکیلات بزرگی برای این کار لازم بود. مرکز این تشکیلات شهر شوش بود که در قلب کشور قرار داشت. از شوش به همه کشورهای پیرو فرمان داده می‌شد و از سرتاسر کشور پاسخ به شوش می‌رسید. برای این که شاهنشاه بتواند با همه اداره‌ها و کشورهای وابسته به آسانی پیوند داشته باشد و گزارش‌ها را زود دریافت کند، پیک‌های تندرویی درست کرده بود که یونانی‌ها به آن آفرین گفتند. در جاهای ویژه، در همه جاده‌های بزرگ، ابزارهای ویژه‌ای فراهم کرده بودند تا پیک شاهنشاهی یا چاپار بتواند بدون ایستادن به مقصد برسد. پیک‌ها از میان بزرگان و گرامیان برگزیده می‌شدند، چنانکه در تاریخ آمده داریوش سوم پیش از رسیدن به پادشاهی چندی چاپار ویژه بود. در حقیقت هخامنشی‌ها مخترع پست و چاپار بودند. این روش را نخست مصری‌ها و بعد رومی ها از ایران گرفتند، سپس در همه خاور زمین در درازای سده‌ها گسترانیده شد.

 

ساختن راه‌ها

برای رسیدن هر چه تندتر گزارش‌ها به مرکز و همچنین پیوندهای بازرگانی، اداری، سیاسی و لشکری میان مراکز و دوردست، داریوش به ساختن راه‌های گوناگون پرداخت. یکی از آن ها راه شاهی بود که از همه کشورهای وابسته می‌گذشت. هرودوت می‌نویسد که درازای این راه 2900 کیلومتر بوده و همه‌گونه آسایش و راحتی در این راه‌ها برای مسافرها بوده است و حتی می‌نویسد که در هر چهار فرسنگ مهمانخانه‌ای ساخته شده بود و همه جا خوراک و اسب و لوازم آماده بوده و این راه دراز را در آن زمان کاروان‌ها در یکصد و یازده روز و مسافران پیاده، در نود روز می‌پیمودند. داریوش راه‌های دریایی نیز ساخت. چنانکه برای پیوند دادن دریای مدیترانه به دریای سرخ فرمان به کندن آبراه سوئز داد. بر سنگ‌نگاشته به دست آمده از این آبراهه چنین نوشته شده است: «منم داریوش، شاه بزرگ، شاه‌شاهان، پادشاه کشورهایی که مسکن همه نژادهاست، شاه این سرزمین بزرگ، تا کشورهای دوردست، پسر ویشتاسپ هخامنشی، داریوش شاه گوید: من پارسی‌ام، مصر را گرفتم، امر کردم این کانال را بکنند، این کانال کنده شد چنانکه فرمان دادم، کشتی‌ها روانه شدند، چنانکه اراده من بود».

 

دادگستری

داریوش بر همه دادرسان کشور خویش سمت ریاست داشت و حکم‌های پایانی از سوی شخص شاهنشاه صادر می‌شد. مجازات نسبت به گناه مجرم تغییر می‌کرد و شاهنشاه هخامنشی در برابر هیچ گناه و مجازاتی برای بار نخست حکم اعدام را صادر نمی‌کرد.

هنگامی که یکی از گناهکاران که سمت دولتی داشت در دادگاهی محکوم به اعدام شده بود، ولی شاهنشاه حکم پایانی را لغو کرد و فرمان داد از کشتن او صرف‌نظر شود و گفت این شخص پیش از این خدماتی هم انجام داده است. شاهنشاه ایران از گرفتن رشوه (پارک)، سخت بیزار بود، چنان که کمبوجیه نیز از این کار بسیار بیزار بود.

در مورد دادگستری داریوش چنین گوید: «نه من و نه دودمانم دروغگو و بی‌انصاف و بدقول نبودیم. من برابر با داد و عدالت رفتار کردم، نه ناتوان و نه توانا را نیاوردم، نیکوکار را نیک نواختم و بدکار را سخت پادافره (کیفر) دادم». داریوش نخستین شاهنشاهی است که یک قانون کامل مدنی گردآورد و برای ملت‌های وابسته به تناسب احوال و اوضاع کشورشان وضع کرد. باورهای دینی کشورهای پیرو را با دیده احترام می‌نگریست، چنانکه داستان رفتن او به نیایشگاه‌های مصری‌ها و جایزه‌ای که برای یافتن «گاو آپیس» تعیین نمود در تاریخ مشهور است.

 

سازمان لشکری

در روزگار داریوش بزرگ سازمان لشکری نیز به گونه‌ای بهتر و آبرومند درآمد و به آن نظم و ترتیب درست داده شد. دسته‌های سپاهی از ده هزار سرباز ماهر و اصیل ایرانی درست کرد که از شمار آن ها هیچ گاه کاسته نمی‌شد و آنان را سپاه جاویدان می‌گفتند. این سپاه همیشه آماده به خدمت بود و افراد آن همگی جنگ آزموده و دلیر و در تیراندازی و سواری سرآمد دیگران بودند. همچنین در پایتخت هر یک از کشورهای وابسته پادگان‌هایی برای نگهبانی امنیت گذاشته بود.

 

بازرگانی و کشاورزی

با ساختن راه‌ها، در زمان شاهنشاهی داریوش بزرگ، بازرگانی نیز دگرگونی چشمگیری پیدا کرد. هر شهربان و یا ساتراپی که هر شهر را آبادتر نگهداری می‌نمود، داریوش بر گستردگی شهریاری او می‌افزود. برعکس اگر مشاهده می‌کرد که استانی کم‌جمعیت و بی‌حاصل است، روشن بود که از ستم کاری و سهل‌انگاری شهربان پدید آمده است و روشن است که آن شهربان را به سختی مجازات می‌کرد. یکی از کارهای شاهان ایران که در تجارت بسیار تأثیر داشت، رواج سکه است. پیش از داریوش بزرگ در ایران باستان دادوستد با جنس انجام می‌شد، حتی دستمزد پزشکان نیز با جنس پرداخت می‌شد. داریوش برای آن که کار دادوستد را آسان‌تر کرده باشد به اهمیت سکه پی‌برده و فرمان داد از طلا و نقره سکه‌هایی ساختند و پول را در کشورهای وابسته گسترش داد. تنها پیش از داریوش بزرگ لیدی‌ها بودند که به اهمیت سکه آگاه بودند و در سده هفتم پیش از میلاد سکه زده بودند، ولی سکه آن ها در همه کشورها گسترده نبود.

 

رفتار داریوش نسبت به پیروان دین‌های دیگر

رفتار کوروش بزرگ نسبت به قوم یهود در تاریخ مشهور است. کورش بزرگ در سال چیرگی بر بابل (539 پیش از میلاد) فرمانی داده بود که یهودیان به بیت‌المقدس برگردند و نیایشگاه‌های خود را از نو بسازند. به این ترتیب کاروان های تبعیدشدگان به کشور خود برگشته و زیر فرمان ساتراپ ماورای فرات، کشور یهود کم‌کم زنده شد. در سال 522 پیش از میلاد، در ابتدای شهریاری داریوش بزرگ، نیایشگاه یهودی‌ها هنوز ساخته نشده بود. داریوش بزرگ فرمانی را که برای ساختمان کورش بزرگ داده بود، دوباره داد و در سال 515 پیش از میلاد، یهودی ها رسماً معبد خود را بازگشایی کردند.

نه تنها داریوش با قوم یهود چنین کرد، بلکه در مصر نیز برای یافتن «گاو آپیس» جایزه معلوم کرده بود و نیز از معابد مصریان دیدن کرد و به خدایان آن ها احترام کرد، نه تنها داریوش خود به باورها و آیین کشورهای وابسته با دیده احترام می‌نگریست، بلکه سرداران و ساتراپ‌های او نیز موظف بودند که باورهای کشورها را مقدس و محترم بدارند. حتی این سیاست درست را پس از بیست سده امپراتوری انگلیس در هندوستان به مورد اجرا گذاشت و فایده زیاد از آن به دست آورد.

 

دانش و فرهنگ

گرچه از ادبیات و دانش‌های روزگار داریوش بزرگ نشانه گویایی نمانده است، ولی به همین انداره سنگ‌نگاشته‌ها که در دست است می‌رساند داریوش به فرهنگ و دانش و هنر توجهی ویژه داشته. چنان که بر روی مجسمه یکی از حکمرانان دست‌نشانده داریوش بزرگ این طور خواننده می‌شود: «پادشاه مصر و دیگر کشورها داریوش بزرگ، به من امر کرد که به مصر روم، مقصود این بود که معابد مصر که ویران شده بود بسازم... به مؤسسات کتاب بدهم... و جوانان را برای آموزش و پرورش به اشخاص کار آ‌زموده سپردند و برای ‌آنان چیزهای مفید و آلات و ادوات برابر با کتاب های ایشان فراهم ساختند».

در زمان داریوش دانشمندان یونانی در خدمت شاهنشاهی ایران در شوش به سر می‌بردند. یکی از این دانشمندان «سیکیلاکس» (SkyLax) جغرافیدان نامی بوده که در تاریخ 519 پیش از میلاد، داریوش او را مامور کرد تا جریان سفلای رود سند را با کشتی بپیماید.

بودن پزشکان خارجی چه در زمان داریوش بزرگ و چه پس از او در دربار پادشاهان هخامنشی، در تاریخ آمده است.

نخستین و بنام‌ترین آن ها جراح ماهری از مردم «کروتون» است که «دموسدس» نام دارد و به دربار داریوش دعوت شد. در آن هنگام پزشکان رسمی داریوش مصری بودند و چون روزی یکی از استخوان‌های شاهنشاه ایران در رفتگی پیدا کرد و پزشکان مصری از درمان ناتوان ماندند، مورد خشم قرار گرفتند. در این هنگام «دموسدس» که در درباره بود به آسانی پادشاه را درمان کرد. از آن پس داریوش ‌آنی او را از خود جدا نکرد. هر چند او اندیشه‌ای به جز بازگشت به میهن خود نداشت. این آگاهی‌ها را پزشک دیگر یونانی «کتزیاس» (Ctesias) که در دربار هخامنشی پزشکی می‌کرد در کتابی که او درباره ایران نوشته برای ما به یادگار گذارده است.

 

پایان کار

داریوش بزرگ در آغاز رهسپاری به یونان، جانشین خود را برگزید. خشایارشاه پسر بزرگ او که بزرگترین فرزند ملکه آتوسا، دختر کوروش بود به جانشین پدر می‌شد. در آستانه نبرد بزرگ با یونان و در هنگامی که آماده لشکرکشی دوباره به مصر بود، در پاییز 486 پیش از میلاد، ناگهان، شاهنشاه بزرگ درگذشت. داریوش پس از هفتاد و چهار سال زندگی و سی و شش سال شهریاری (486 ـ 522 پیش از میلاد) چشم از جهان پوشید. آرامگاه داریوش بزرگ در نقش رستم و در چهار کیلومتری تخت‌جمشید است.

 

نویسنده: شادروان دکتر فرهاد آبادانی، از زرتشتیان نامدار و استاد زبان های باستانی دانشگاه اصفهان

نوشته شده توسط رامین در 20:55 با موضوع: داریوش کبیر | لینک ثابت |

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388
سورنا سردار دلیر ایران زمین
 

قلم روایت میکنه از نبرد کاره و دلاوری سورنا سپهسالار پارتی و تلافی ماراتون اونم چه جورش که رومیا سکته کردن از ترس...

سال ۵۵قبل از میلاد بود زمان سلطنت شاه دلاور ایران ارد یکم در این سال ارتش روم وارد ایران شد شکست بدی خورد برای جبران این شکست کراسوس کنسول روم در شرق و شاه ارمنستان ارتاوادس قصد حمله کردن به ایران ارد شاه صلح جو ایران درخواست صلح داد به توسط سفیرش در سلوکیه کراسوس گفت نیت خود را سلوکیه خواهم گفت   ...سفیر ایران گفت اگر از کف دست من مویی بروید تو سلوکیه خواهی دید پیر مرد..

کراسوس با چهل و دوهزار رومی و سپاهیان گل (فرانسه)اسپانیاو یونان و جمعی عرب به قصد ایران امد   قشون ایرانی از خراسان و اذربایگان لرستان خوزستانو گیلان و کرمانشاهان و مازندران بسیج شدند ودر راس انان سورنا جوان ایرانی بود مردی بلند بالا و با موی بلند و ظریف که اگر از پشت او را میدیدن فکر میکردند زنی است زیباو بلند بالا .

ارتاوادس ارمنی تعهد داد به روم شانزده هزار سواره دهدو سی هزار پیاده  اما قبل از اینکار به تیر خشم لشکر خراسان و گیلان و مازندران گرفتار شد و ارد با سی هزار نیروپیاده به ارمنستان وارد شد و شکست فاحشی به ارتاوادس دادو او نه تنها قشون نتوانست بفرستدبلکه کل ارتش هشتاد هزار نفری وی نابود شد.

کراسوس وارد بیابان شد و فریب اعراب طرفدار ایران را خورد و در راه نیز مورد دستبرد اعراب حامی ایران واقع شد و یکی از شیوخ عرب نیز راه وی بدانجا نشان دادکه سورنا با قشون اماده منتظر بود .و تا نزدیک کاره یا حران پیش رفت.ناگهان سورنا پیداشد با شش هزار سوارهرومیان خیال کردند قشون ایران همانست و بدون تامل یورش بردندرومیان تشنه و خسته وارد گرداب شدندگرداب سورنا تیراندازن پارتی حمله میکردندو رومیان عاجز از صدای طبل و فریاد پارتیان مردان دلاور گل به خاک افتادندو گویند با یک نیزه سرباز ایرانی ۳مرد قوی هیکل گل کشته میشدند..

و پارتیان با اسلوب جنگ و گریز و نبرد سنگین روم را شکست دادند کراسوس  که نابود شد  در این حال فابیوس فرزند کراسوس که جنگ زیر نظر ژولیو سزار اموخته بود (یولیوس) وارد گرداب شد و به رغم شجاعت با هزارو چهارصد سرباز مغلوب یک گردان ششصد نفره سواره نظام سنگین پارت شدو کشته شد و کراسوس فرمان حمله داد که سر پسرش دید بر سر نیزه و اوکتاویوس فرار کرد و کراسوس سمت کوه رفت به مدد اعراب ولی باز گرفتار حیله اعراب طرفدار ایران شد وسورنا را دید با سواره سبک پارتی منتظر خودو کراسوس شکست یافت و با سورنا به قصد صلح حرکت کرد.

رومیان نگران کراسوس شده و با ایرانیان درگیر شدند و کراسوس کشته شد رومیان متوحش شده فرار کردند و خود را به اب انداختند و اسرای که به دست ایران اسیر شدندبه مرو رفتند و اسرای که گیر اعراب افتادند شدند برده یا کشته شدند و جمعا بیست و دو هزار رومی کشته شدند.

سر کراسوس به مجلس عروسی پاکر فرزند ارد در ارمنستان بردند و در پیشگاه ارد انداختند و نمایشنامه نویس یونانی ضد روم اوریپید  تصنیف زیبا اجرا کرد در این مورد.و این فتح اثر غریبی در دنیا کرد و افسانه شکست ناپذیری روم را بر باد فنا داد.  ((هر کس با ایران در افتاد عاقبت ور افتاد))... *و این شکست به روم فهماند جنگ با ایران و ارتش منظم ایران مانند نبرد با اقوام وحشی گل یا ژرمن نیست بلکه حتی فکر ان نیز اشتباه است*

نوشته شده توسط رامین در 20:53 با موضوع: سورنا | لینک ثابت |

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388
نخستین روزنامه فارسی در ایران
روزنامه وقایع اتفاقیه اولین روزنامه فارسی درایران نبود قبل ازاین که امیرکبیرروزنامه وقایع اتفاقیه را به چاپ برساندروزنامه دیگری هم درایران چاپ می شد که کاغذاخباررا باید نخستین روزنامه فارسی درایران دانست که به همت و تلاش میرزاصالح شیرازی در زمان محمدشاه به سال1252 دردوران خودکامگی وستمگری حکومت استبدادی درایران، در تهران برپا شد میرزاصالح جزء شاگردانی بود که درزمان عباس میرزابرای تحقیق به کشور انگلستان رفت و درضمن تحصیل فن چاپ را هم یاد گرفت و در ایران چاپ سنگی را بنا نهاد .
دردهه آخررمضان 1252 یعنی چهارماه پیش ازانتشار نخستین شماره روزنامه ازطرف دولت دراین تاریخ اعلامیه ای منتشر شد که خلاصه آن این چنین است :" همت ملوکانه اولیای دولت علیه مصروف بر این گشته است که ساکنین ممالک محروسه تربیت شوند واز آنجای که اعظم تربیت آگاه ساختن ازکارجهان است لهذا به حکم شاهنشاهی کاغذاخبار مشتمل براخبارغریبه و اخبار شرقیه دردارالطباعه ثبت وبه اطراف واکناف فرستاده خواهد شد ."(1)
نخستین شماره روزنامه کاغذاخباردرتاریخ دوشنبه 25 محرم الحرام سال 1253 (یکم ماه مه 1837)یعنی پس ازگذشت حدود سه ماه ازصدوربیانیه درتهران انتشاریافت که چاپ آن سنگی بود وچندسالی دوام نیافت.(2)ازروزنامه کاغذاخبارسه شماره آن بدست آمداست ازاین سه شماره یک شماره آن رونوشتی ازشماره محرم سال 1253 درمجله سلطنتی آسیایی لندن دیده می شود ودونسخه دیگرازشماره های ربیع الثانی وجمادی الاول 1253 درموزه بریتانیا نگهداری می شود .
کاغذاخبارنشریه دولتی بود که به صورت ماهانه چاپ می شدودر کارانتشارآن هیچ یک از افراد غیر دولتی سهمی نداشتند و مطالب آن زیر نظردقیق مدیریت وابسته به دستگاه حاکمه کنترل می گردید و در مورد اینکه این این روزنامه تا چندشماره و تاچندسال انتشار می یافته اطلاع دقیقی در دست نیست ولی به قرار معلوم تا سال 1256 ه.ق (1840 م)ادامه داشته است ولی به هرتقدیربه سبب بی کفایتی وسیاست های ضدفرنگی حاجی میرزاآغاسی؛راه انتشاراین روزنامه که نقش مهمی درتاریخ مطبوعات ایران داشت مصدود گردید.

انتشارروزنامه وقایع اتفاقیه
پیدایش روزنامه به طورمرتب ومنظم ازاقدامات میرزاتقی خانامیرکبیردردوران سلطنت ناصرالدین شاه قاجار می باشد این مرد بزرگ اقدامات مفید و اساسی در ایران انجام داد که ازجمله این اقدامات تاسیس روزنامه نظیرجراید اروپا اقدام نمود ودردوران وزارت خود روزنامه ای بنام وقایع اتفاقیه تاسیس و منتشر کرد .فکرواندیشه امیرکبیردرمورد روزنامه وارزش سیاسی ومدنی آن از آنجایی که وی از روزنامه های خارجی اطلاع کامل داشت و حتی آنها را مطالعه کرده بود معلوم می شود که هدف امیر کبیر از انتشار روزنامه به دو دلیل بوده :یکی آنکه دولت به اوضاع جهان آشنا شود و دوم پرورش فکر مردم وآشنا کردن آنها به دانش و اوضاع و احوال سایر کشورها بود .(3)
امیرکبیر در ابتدای صدارت خود اداره ی دایر نمود که درآنجا ترجمه روزنامه های خارجی و ترجمه مطالب مهم آن به صورت گزارش تنظیم وبرای امیرارسال می شد وامیرکبیرپس از خواندن آنها برای شاه نیزمی فرستاد و ترجمه این روزنامه ها به عهده برجیس انگلیسی مترجم، ونویسندگی آن به زبان فارسی کارعبدالله ترجمه نویس بود.بنابراین روزنامه وقایع اتفاقیه بر همین اساس بناشدوهمان دونفربه نویسندگی این روزنامه استخدام شدندومدیرآن میرزاجبارتذکرچی(ناظم المهام)کنسول سابق ایران در بغداد بود .که این روزنامه در چاپ خانه حاج عبدالمحمد به چاپ می رسید .
نخستین شماره روزنامه وقایع اتفاقیه روزجمعه پنجم ربیع الثانی 1267 منتشرشد که در زیراولین شماره روزنامه دست خطی ازناصرالدین شاه بدین مضنون چاپ شده بود:"ا زآنجای که همت اقدس شاهنشاهی مصروف تربیت اهل ایران و استحضار و آگاهی آنجا از امورات داخله ووقایع خارجه است لهذا قرارشد که هفته به هفته احکام همایون و اخبار داخله مملکتی و غیره را که دول دیگر کارت می نامند در دارالطباعه دولتی زدهشود."(4)
در صفحه اول این روزنامه علامت شیروخورشید و عبارت(یااسدالله الغایب)نوشته شدهه بودودرطرفین آن صورت دو درخت کشیده شده بودودروسط ورق«روزنامچه اخباردارالخلافه»نوشته شده بود و از شماره دوم بنام«روزنامه وقایع اتفاقیه»نامگذاری شد وتامدت ده سال به همین نام انتشار می یافت و بعداز این هم در زمان تصدی میرزاابوالحسن غفاری کاشانی صنیع الملک تغییر نام داد . واز شماره 474 به نام «روزنامه علیه دولت ایران»نامگذاری شد وبه صورت روزنامه مصوری بود که در ایران منتشر می شد و چندی نگذشت که به همان نام تغییر یافت و به روزنامه دولتی مرسوم شد سپس به نام «روزنامه ایران»وتاانقلاب مشروطه به همین نام انتشار یافت .
در ابتداء روزنامه وقایع اتفاقیه روزنامه هفتگی بود که با چاپ سنگی به چاپ می رسید وشیوه نگارش آن ساده و روشن و بکلی خالی از تقلیدوتکلف بود و تاشماره هفدهم آن روز های جمعه و پیش از ظهر انتشار می یافت . از شماره هجدهم به بعد انتشارش به روز های پنچ شنبه موکول گردید .این روزنامه بطورمنظم چاپ ومنتشر می شد و بعد از آن گرفتار بی نظمی شد قیمت تک فروشی آن در سراسر ایران ده شاهی و حق اشتراک آن سالیانه اش 24 ریال بود .چون به گوش دولت رسید که کارکنان ولایات سوای بهای روزنامه چیزی از مردم بنام (خدمتانه)می گیرند اعلام شد که قیمت آن در کل شهر های ممالک محروسه بدون اخراجات دیگر همان ده شاهی است و مطالبه کردن چیزی بیش ازآن برخلاف رای امنای دولت است.(5)
خبر تاسیس وقایع اتفاقیه در روزنامه پاریس و لندن و وین و پطرزبورگ منتشر شد از آنجای که"اهل این دول می دانند که روزنامه باعث آگاهی و تربیت وضمیر و منفعت خلق است و زبان پارسی نیز در میان علما ودانایان آنجا پسندیده وشیرین است بسیار فرخنده شده و اظهار مسرت "(6) نمودند شیل موضوع تاسیس روزنامه را اینگونه عنوان کرده اند:"همت امیر نظام برای اصلاحات و شوق اودر تقلید از بنیادهای اروپااو را وادارکردکه روزنامه برپانماید .نیت حقیقی امیر این است که اندیشه های خودرا منتشر گرداند و وقایعی را که با افکارش جور باشد نشر دهد."(7) از گفته های شیل می توان این گونه استنباط کرد که امیرازانتشارروزنامه هدفی جزء گسترش ی ترویج افکار خودش نداشته است در حالی که این طرز فکر درستی نبوده چون بدون شک امیر در ایجاد بنیان های جدید در ایران سهم و نقش بسزای داشته، چرا که او با ایجاد روزنامه وقایع اتفاقیه ،دارالفنون و ترجمه و نشر کتابهای فنی و بهداشتی هدفی جزء نجات دادن یا زنده کردن فرهنگ مردم و کاهش حکومت استبداد ی نداشته که این استبداد همان استبداد شاهان است که همه چیز به او ختم می شد و او بود که او حافظ و اختیار دار ناموس و جان مردم بود امیر برای این که از این استبداد بکاهد دست به انتشار روزنامه زد. وی در واقع می خواست که از این طریق سطع آگاهی مردم را بالا ببرد تاازاین طریق به مردم بفهماند که شاه همه کاره نیست وی در روزنامه خودش مطالبی را از کشورهای مختلف را عنوان می کرد و سعی داشت که به مردم بفهماند که این مردم هستند که در سرنوشت خودشان دخالت دارند نه شاه دلیل دیگر برای این ادعادر عکس العمل آقای پالمرستون در برابر سخنان شیل میتوان دریافت کرد وی تاسیس این روزنامه را "نشانه عزم امیرنظام برترقی ایران روشن گردانیدن افکار هموطنانش دانسته".
1-2 مندرجات روزنامه
در مورد مندرجات روزنامه وقایع اتفاقیه باید گفت که سخن محدود به زمان امیر است .امیر اعتقاد داشت که بعد ازمدتی مطبوعات جایگاه خودش را پیدا خواهد کرد مندرجات روزنامه رامی توان ازاین قرارطبقه بندی کرد:اخبارایران،اخبارآسیا ،اروپاوآمریکا،اطلاعات
علمی ،اعلانهای مختلف ،صورت نرخ اجناس .راجع به اخبار داخلی قصد دولت هوشیار ساختن و آگاه نمودن مردم ازاطلاعات عمومی بودودیگر اینکه دولت می خواست مردم به حقوق خود آگاه گرداند . واعلام شد که مودیان مالیات بیش از میزان معین چیزی نپردازند خانم شیل می گوید:اغلب مقاله های روزنامه نگارش خود امیراست این حرف درستی نیست .البته افکار او در مندرجات روزنامه منعکس است وشاید برخی معانی را نیز خودافزوده باشد اما فرصت مقاله نویسی رانداشت .شیوه روزنامه ساده وخالی از هرگونه عبارت پردازی است ،عبارت آن گاه فصیح وگاه کج وکوله ،ونمایان است که نوشته یک نفر نیست.نکته دیگراینکه درسراپای روزنامه نام امیر بیش از سه چهار نیامده ،وازاوهیچگاه به عنوان بانی ترقی واصلاحات یاد نشده ،همه چیز بنام شاه ثبت گردیده است.(8)
مآخذ مطالب خارجی وقایع اتفاقیه روزنامه های بود که ازفرانسه وانگلیس وروسیه واتریش ومصروعثمانی وهندوستان به دفترآن روزنامه می رسید.وموضوع های که ترجمه ونشر یافت شامل مسائل سیاسی ،اقتصادی،علمی ودانش وصنعت جدید بود.

امتیازات روزنامه وقایع اتفاقیه
روزنامه وقایع اتفاقیه امتیازات بسیار دارد،نخست اینکه بهای خواروبارومایحتاج مردم دربعضی ازشماره ها درج می شد.آگهی های که گاهی فروشندگان کالا میدادند بهای آنرا هم تعین می کردند.بنابراین مجموعه روزنامه برای تحقیق درتاریخ اقتصادی خیلی مفید است.
امتیازدوم این است که برای نخستین بارهمراه بعضی از شماره های روزنامه آگهی های از طرف دولت تحت عنوان اشتهار نامه ها منتشر می شد. چنانکه گفته منادگی و جاچی در پرتو این روزنامه جای خود را به اعلان و اعلامیه داده است به خصوص در سالهای 1272 و1273 ه.ق که ایران با انگلستان و هم از نظر تحولات و نظرات اجتماعی سودمند است .
امتیاز سوم که برای محققان جغرافیای تاریخ ایران در دوره قاجاریه فوق العاده گرانبهاست ،چون اخبارسفرهای داخلی ناصرالدین شاه در این روزنامه و روزنامه های بعدی بدقت درج می شده و به هر جا که شاه پا مینهاده در صورت لزوم شرحی از اوضاع جغرافیای آنجا نگاشته می شده است .شرح شاهدات اماکن و آثار باستانی نیز در این روزنامه آمده که از نظر باستان شناسی اهمیت دارد .
امتیاز چهارم که با زبان بسیار وساده و سلیس نوشته می شده و باید آن را سر فصل تحول نثر فارسی شمرد . تا پیش از انتشار روزنامه نوشته های به این درجه از سادگی نداریم . حتی روزنامه میرزاصالح نیز نثری مسجع داشته که نویسندگان آن را از مرحوم میرزاابوالقاسم قائم مقام فراهانی تقلید کرده اند .
امتیازپنچم ومهمترین آنها مجموعه ای است که اخبار ایران وجهان را ثبت کرده و دورنمای اوضاع ایران را از1267تا1277 ه.ق آشکار می سازد. به جرات می توان گفت که ارزش تاریخی آن کمتر از تاریخ ها رسمی آن دوره مانند روضه الصفای ناصری وناسخ التواریخ ،حقایق الاخبار و امثال آنها نیست .
امتیاز ششم امتیازی است سیاسی، بدین معنی که در آن زمان قدرتهای استعماری که تصمیمات غیر انسانی و سود جویانه درباره ایران اتخاذ می کردند ، از طریق انتشار اعلامیه ،مقاله وخبر در جراید خارجی اعمال خود را موجه جلوه می دادند و شگفت این که دولت ایران را دولتی غیر منطقی ،زورگو،ظالم و خودشان را دولتی عادل و مظلوم قلمداد می نمودند.(9)
تآثیر روزنامه وقایع اتفاقیه برمردم
مادرقسمت های قبلی اشاره کردیم که هدف از نوشتن روزنامه تربیت مردم وآگاهی یافتن مردم وملت از امور ایران وجهان واینکه بردانش وبینش آنها بیفزاید.اما در این قسمت سعی ما براین است که تآثیری که این روزنامه برمردم داشته چه بوده است.
امیربرای اینکه مطبوعات بتواند دردل حکومت کنندگان رخنه کند وباخواندن آن رفتارهای مدنی یاد گرفته وازاوضاع جهان باخبرشوندبنابه نوشته اعتمادالسلطنه"هر کس در ایران دارای دویست تومان مواجب دولتی استباید اجیر یک روزنامه شده و در سال دو تومان قیمت آن را بدهد ".(10)
و عده ای بنابراین دستور موظف شدند که این روزنامه را خریداری کنند . که این امر موجب دوام روزنامه می شد و از طرف دیگر همان گونه که در مندرجات روزنامه اشاره کردیم این روزنامه حاوی صورت نرخ های اجناس و حوادثی که در سایر کشور ها اتفاق می افتاد بود یعنی عاملین دولت باآن نرخ های اجناس و حوادثی که در کشورها اتفاق می افتاد وآن صورت نرخ های که در روزنامه درج می شد موظف بودند که این نرخ ها را در منطقه ای که حکومت می کنند به اجرا دربیاورند. ونوعی ثبات قیمت در جامعه برقرار شود و این امر باعث می شد که بر مردم ستم نمی شد .یعنی وقتی که نرخ یا مالیات مشخص می شد دیگرکسی حق نداشت بیشتر از آن چیزی از مردم طلب کند در حالی که قبل از این اینگونه نبود . هرکسی برای خودش قیمتی بر کالا های می گذاشت. عاملین مالیات را براساس تشخیص خودشان می گرفتند اما وقتی روزنامه انتشار یافت و در آن صورت نرخ ها ومالیات ها مشخص شد دست عاملین و سایر افراد بسته شد .
هر چند امیر سعی داشت این روزنامه در بین توده مردم رخنه کند اما این گونه نشد واین روزنامه از جمع درباریان و دولت مردان فراتر نرفت و نتوانست در میان توده مردم اعتباروجایگاهی بدست آورد .هرچندکه این روزنامه در روزگارخود قدر ومنزلتی پیدانکرد و کسی به ارزش آن پی نبرد ولی امروز یکی از با ارزش ترین و گرانبهاترین چیزی است که از امیرکبیر برای ما به جا مانده است .

نخستین روزنامه فارسی در ایران
روزنامه وقایع اتفاقیه اولین روزنامه فارسی درایران نبود قبل ازاین که امیرکبیرروزنامه وقایع اتفاقیه را به چاپ برساندروزنامه دیگری هم درایران چاپ می شد که کاغذاخباررا باید نخستین روزنامه فارسی درایران دانست که به همت و تلاش میرزاصالح شیرازی در زمان محمدشاه به سال1252 دردوران خودکامگی وستمگری حکومت استبدادی درایران، در تهران برپا شد میرزاصالح جزء شاگردانی بود که درزمان عباس میرزابرای تحقیق به کشور انگلستان رفت و درضمن تحصیل فن چاپ را هم یاد گرفت و در ایران چاپ سنگی را بنا نهاد .
دردهه آخررمضان 1252 یعنی چهارماه پیش ازانتشار نخستین شماره روزنامه ازطرف دولت دراین تاریخ اعلامیه ای منتشر شد که خلاصه آن این چنین است :" همت ملوکانه اولیای دولت علیه مصروف بر این گشته است که ساکنین ممالک محروسه تربیت شوند واز آنجای که اعظم تربیت آگاه ساختن ازکارجهان است لهذا به حکم شاهنشاهی کاغذاخبار مشتمل براخبارغریبه و اخبار شرقیه دردارالطباعه ثبت وبه اطراف واکناف فرستاده خواهد شد ."(1)
نخستین شماره روزنامه کاغذاخباردرتاریخ دوشنبه 25 محرم الحرام سال 1253 (یکم ماه مه 1837)یعنی پس ازگذشت حدود سه ماه ازصدوربیانیه درتهران انتشاریافت که چاپ آن سنگی بود وچندسالی دوام نیافت.(2)ازروزنامه کاغذاخبارسه شماره آن بدست آمداست ازاین سه شماره یک شماره آن رونوشتی ازشماره محرم سال 1253 درمجله سلطنتی آسیایی لندن دیده می شود ودونسخه دیگرازشماره های ربیع الثانی وجمادی الاول 1253 درموزه بریتانیا نگهداری می شود .
کاغذاخبارنشریه دولتی بود که به صورت ماهانه چاپ می شدودر کارانتشارآن هیچ یک از افراد غیر دولتی سهمی نداشتند و مطالب آن زیر نظردقیق مدیریت وابسته به دستگاه حاکمه کنترل می گردید و در مورد اینکه این این روزنامه تا چندشماره و تاچندسال انتشار می یافته اطلاع دقیقی در دست نیست ولی به قرار معلوم تا سال 1256 ه.ق (1840 م)ادامه داشته است ولی به هرتقدیربه سبب بی کفایتی وسیاست های ضدفرنگی حاجی میرزاآغاسی؛راه انتشاراین روزنامه که نقش مهمی درتاریخ مطبوعات ایران داشت مصدود گردید.

انتشارروزنامه وقایع اتفاقیه
پیدایش روزنامه به طورمرتب ومنظم ازاقدامات میرزاتقی خانامیرکبیردردوران سلطنت ناصرالدین شاه قاجار می باشد این مرد بزرگ اقدامات مفید و اساسی در ایران انجام داد که ازجمله این اقدامات تاسیس روزنامه نظیرجراید اروپا اقدام نمود ودردوران وزارت خود روزنامه ای بنام وقایع اتفاقیه تاسیس و منتشر کرد .فکرواندیشه امیرکبیردرمورد روزنامه وارزش سیاسی ومدنی آن از آنجایی که وی از روزنامه های خارجی اطلاع کامل داشت و حتی آنها را مطالعه کرده بود معلوم می شود که هدف امیر کبیر از انتشار روزنامه به دو دلیل بوده :یکی آنکه دولت به اوضاع جهان آشنا شود و دوم پرورش فکر مردم وآشنا کردن آنها به دانش و اوضاع و احوال سایر کشورها بود .(3)
امیرکبیر در ابتدای صدارت خود اداره ی دایر نمود که درآنجا ترجمه روزنامه های خارجی و ترجمه مطالب مهم آن به صورت گزارش تنظیم وبرای امیرارسال می شد وامیرکبیرپس از خواندن آنها برای شاه نیزمی فرستاد و ترجمه این روزنامه ها به عهده برجیس انگلیسی مترجم، ونویسندگی آن به زبان فارسی کارعبدالله ترجمه نویس بود.بنابراین روزنامه وقایع اتفاقیه بر همین اساس بناشدوهمان دونفربه نویسندگی این روزنامه استخدام شدندومدیرآن میرزاجبارتذکرچی(ناظم المهام)کنسول سابق ایران در بغداد بود .که این روزنامه در چاپ خانه حاج عبدالمحمد به چاپ می رسید .
نخستین شماره روزنامه وقایع اتفاقیه روزجمعه پنجم ربیع الثانی 1267 منتشرشد که در زیراولین شماره روزنامه دست خطی ازناصرالدین شاه بدین مضنون چاپ شده بود:"ا زآنجای که همت اقدس شاهنشاهی مصروف تربیت اهل ایران و استحضار و آگاهی آنجا از امورات داخله ووقایع خارجه است لهذا قرارشد که هفته به هفته احکام همایون و اخبار داخله مملکتی و غیره را که دول دیگر کارت می نامند در دارالطباعه دولتی زدهشود."(4)
در صفحه اول این روزنامه علامت شیروخورشید و عبارت(یااسدالله الغایب)نوشته شدهه بودودرطرفین آن صورت دو درخت کشیده شده بودودروسط ورق«روزنامچه اخباردارالخلافه»نوشته شده بود و از شماره دوم بنام«روزنامه وقایع اتفاقیه»نامگذاری شد وتامدت ده سال به همین نام انتشار می یافت و بعداز این هم در زمان تصدی میرزاابوالحسن غفاری کاشانی صنیع الملک تغییر نام داد . واز شماره 474 به نام «روزنامه علیه دولت ایران»نامگذاری شد وبه صورت روزنامه مصوری بود که در ایران منتشر می شد و چندی نگذشت که به همان نام تغییر یافت و به روزنامه دولتی مرسوم شد سپس به نام «روزنامه ایران»وتاانقلاب مشروطه به همین نام انتشار یافت .
در ابتداء روزنامه وقایع اتفاقیه روزنامه هفتگی بود که با چاپ سنگی به چاپ می رسید وشیوه نگارش آن ساده و روشن و بکلی خالی از تقلیدوتکلف بود و تاشماره هفدهم آن روز های جمعه و پیش از ظهر انتشار می یافت . از شماره هجدهم به بعد انتشارش به روز های پنچ شنبه موکول گردید .این روزنامه بطورمنظم چاپ ومنتشر می شد و بعد از آن گرفتار بی نظمی شد قیمت تک فروشی آن در سراسر ایران ده شاهی و حق اشتراک آن سالیانه اش 24 ریال بود .چون به گوش دولت رسید که کارکنان ولایات سوای بهای روزنامه چیزی از مردم بنام (خدمتانه)می گیرند اعلام شد که قیمت آن در کل شهر های ممالک محروسه بدون اخراجات دیگر همان ده شاهی است و مطالبه کردن چیزی بیش ازآن برخلاف رای امنای دولت است.(5)
خبر تاسیس وقایع اتفاقیه در روزنامه پاریس و لندن و وین و پطرزبورگ منتشر شد از آنجای که"اهل این دول می دانند که روزنامه باعث آگاهی و تربیت وضمیر و منفعت خلق است و زبان پارسی نیز در میان علما ودانایان آنجا پسندیده وشیرین است بسیار فرخنده شده و اظهار مسرت "(6) نمودند شیل موضوع تاسیس روزنامه را اینگونه عنوان کرده اند:"همت امیر نظام برای اصلاحات و شوق اودر تقلید از بنیادهای اروپااو را وادارکردکه روزنامه برپانماید .نیت حقیقی امیر این است که اندیشه های خودرا منتشر گرداند و وقایعی را که با افکارش جور باشد نشر دهد."(7) از گفته های شیل می توان این گونه استنباط کرد که امیرازانتشارروزنامه هدفی جزء گسترش ی ترویج افکار خودش نداشته است در حالی که این طرز فکر درستی نبوده چون بدون شک امیر در ایجاد بنیان های جدید در ایران سهم و نقش بسزای داشته، چرا که او با ایجاد روزنامه وقایع اتفاقیه ،دارالفنون و ترجمه و نشر کتابهای فنی و بهداشتی هدفی جزء نجات دادن یا زنده کردن فرهنگ مردم و کاهش حکومت استبداد ی نداشته که این استبداد همان استبداد شاهان است که همه چیز به او ختم می شد و او بود که او حافظ و اختیار دار ناموس و جان مردم بود امیر برای این که از این استبداد بکاهد دست به انتشار روزنامه زد. وی در واقع می خواست که از این طریق سطع آگاهی مردم را بالا ببرد تاازاین طریق به مردم بفهماند که شاه همه کاره نیست وی در روزنامه خودش مطالبی را از کشورهای مختلف را عنوان می کرد و سعی داشت که به مردم بفهماند که این مردم هستند که در سرنوشت خودشان دخالت دارند نه شاه دلیل دیگر برای این ادعادر عکس العمل آقای پالمرستون در برابر سخنان شیل میتوان دریافت کرد وی تاسیس این روزنامه را "نشانه عزم امیرنظام برترقی ایران روشن گردانیدن افکار هموطنانش دانسته".
مندرجات روزنامه
در مورد مندرجات روزنامه وقایع اتفاقیه باید گفت که سخن محدود به زمان امیر است .امیر اعتقاد داشت که بعد ازمدتی مطبوعات جایگاه خودش را پیدا خواهد کرد مندرجات روزنامه رامی توان ازاین قرارطبقه بندی کرد:اخبارایران،اخبارآسیا ،اروپاوآمریکا،اطلاعات
علمی ،اعلانهای مختلف ،صورت نرخ اجناس .راجع به اخبار داخلی قصد دولت هوشیار ساختن و آگاه نمودن مردم ازاطلاعات عمومی بودودیگر اینکه دولت می خواست مردم به حقوق خود آگاه گرداند . واعلام شد که مودیان مالیات بیش از میزان معین چیزی نپردازند خانم شیل می گوید:اغلب مقاله های روزنامه نگارش خود امیراست این حرف درستی نیست .البته افکار او در مندرجات روزنامه منعکس است وشاید برخی معانی را نیز خودافزوده باشد اما فرصت مقاله نویسی رانداشت .شیوه روزنامه ساده وخالی از هرگونه عبارت پردازی است ،عبارت آن گاه فصیح وگاه کج وکوله ،ونمایان است که نوشته یک نفر نیست.نکته دیگراینکه درسراپای روزنامه نام امیر بیش از سه چهار نیامده ،وازاوهیچگاه به عنوان بانی ترقی واصلاحات یاد نشده ،همه چیز بنام شاه ثبت گردیده است.(8)
مآخذ مطالب خارجی وقایع اتفاقیه روزنامه های بود که ازفرانسه وانگلیس وروسیه واتریش ومصروعثمانی وهندوستان به دفترآن روزنامه می رسید.وموضوع های که ترجمه ونشر یافت شامل مسائل سیاسی ،اقتصادی،علمی ودانش وصنعت جدید بود.

امتیازات روزنامه وقایع اتفاقیه
روزنامه وقایع اتفاقیه امتیازات بسیار دارد،نخست اینکه بهای خواروبارومایحتاج مردم دربعضی ازشماره ها درج می شد.آگهی های که گاهی فروشندگان کالا میدادند بهای آنرا هم تعین می کردند.بنابراین مجموعه روزنامه برای تحقیق درتاریخ اقتصادی خیلی مفید است.
امتیازدوم این است که برای نخستین بارهمراه بعضی از شماره های روزنامه آگهی های از طرف دولت تحت عنوان اشتهار نامه ها منتشر می شد. چنانکه گفته منادگی و جاچی در پرتو این روزنامه جای خود را به اعلان و اعلامیه داده است به خصوص در سالهای 1272 و1273 ه.ق که ایران با انگلستان و هم از نظر تحولات و نظرات اجتماعی سودمند است .
امتیاز سوم که برای محققان جغرافیای تاریخ ایران در دوره قاجاریه فوق العاده گرانبهاست ،چون اخبارسفرهای داخلی ناصرالدین شاه در این روزنامه و روزنامه های بعدی بدقت درج می شده و به هر جا که شاه پا مینهاده در صورت لزوم شرحی از اوضاع جغرافیای آنجا نگاشته می شده است .شرح شاهدات اماکن و آثار باستانی نیز در این روزنامه آمده که از نظر باستان شناسی اهمیت دارد .
امتیاز چهارم که با زبان بسیار وساده و سلیس نوشته می شده و باید آن را سر فصل تحول نثر فارسی شمرد . تا پیش از انتشار روزنامه نوشته های به این درجه از سادگی نداریم . حتی روزنامه میرزاصالح نیز نثری مسجع داشته که نویسندگان آن را از مرحوم میرزاابوالقاسم قائم مقام فراهانی تقلید کرده اند .
امتیازپنچم ومهمترین آنها مجموعه ای است که اخبار ایران وجهان را ثبت کرده و دورنمای اوضاع ایران را از1267تا1277 ه.ق آشکار می سازد. به جرات می توان گفت که ارزش تاریخی آن کمتر از تاریخ ها رسمی آن دوره مانند روضه الصفای ناصری وناسخ التواریخ ،حقایق الاخبار و امثال آنها نیست .
امتیاز ششم امتیازی است سیاسی، بدین معنی که در آن زمان قدرتهای استعماری که تصمیمات غیر انسانی و سود جویانه درباره ایران اتخاذ می کردند ، از طریق انتشار اعلامیه ،مقاله وخبر در جراید خارجی اعمال خود را موجه جلوه می دادند و شگفت این که دولت ایران را دولتی غیر منطقی ،زورگو،ظالم و خودشان را دولتی عادل و مظلوم قلمداد می نمودند.(9)
تآثیر روزنامه وقایع اتفاقیه برمردم
مادرقسمت های قبلی اشاره کردیم که هدف از نوشتن روزنامه تربیت مردم وآگاهی یافتن مردم وملت از امور ایران وجهان واینکه بردانش وبینش آنها بیفزاید.اما در این قسمت سعی ما براین است که تآثیری که این روزنامه برمردم داشته چه بوده است.
امیربرای اینکه مطبوعات بتواند دردل حکومت کنندگان رخنه کند وباخواندن آن رفتارهای مدنی یاد گرفته وازاوضاع جهان باخبرشوندبنابه نوشته اعتمادالسلطنه"هر کس در ایران دارای دویست تومان مواجب دولتی استباید اجیر یک روزنامه شده و در سال دو تومان قیمت آن را بدهد ".(10)
و عده ای بنابراین دستور موظف شدند که این روزنامه را خریداری کنند . که این امر موجب دوام روزنامه می شد و از طرف دیگر همان گونه که در مندرجات روزنامه اشاره کردیم این روزنامه حاوی صورت نرخ های اجناس و حوادثی که در سایر کشور ها اتفاق می افتاد بود یعنی عاملین دولت باآن نرخ های اجناس و حوادثی که در کشورها اتفاق می افتاد وآن صورت نرخ های که در روزنامه درج می شد موظف بودند که این نرخ ها را در منطقه ای که حکومت می کنند به اجرا دربیاورند. ونوعی ثبات قیمت در جامعه برقرار شود و این امر باعث می شد که بر مردم ستم نمی شد .یعنی وقتی که نرخ یا مالیات مشخص می شد دیگرکسی حق نداشت بیشتر از آن چیزی از مردم طلب کند در حالی که قبل از این اینگونه نبود . هرکسی برای خودش قیمتی بر کالا های می گذاشت. عاملین مالیات را براساس تشخیص خودشان می گرفتند اما وقتی روزنامه انتشار یافت و در آن صورت نرخ ها ومالیات ها مشخص شد دست عاملین و سایر افراد بسته شد .
هر چند امیر سعی داشت این روزنامه در بین توده مردم رخنه کند اما این گونه نشد واین روزنامه از جمع درباریان و دولت مردان فراتر نرفت و نتوانست در میان توده مردم اعتباروجایگاهی بدست آورد .هرچندکه این روزنامه در روزگارخود قدر ومنزلتی پیدانکرد و کسی به ارزش آن پی نبرد ولی امروز یکی از با ارزش ترین و گرانبهاترین چیزی است که از امیرکبیر برای ما به جا مانده است .
پی نوشتها
1).ه.ل،رابینو:روزنامه های ایران از آغاز تا سال 1329 ه.ق ،ترجمه جعفر خمامی زاده.(نامعلوم:ناشرموسسه اطلاعات،نامعلوم ).ص 210 .
2).اقبال آشتیانی :میرزا تقی خان امیرکبیر،ص 141.
3).آدمیت:امیرکبیروایران ،ص 371.
4).محمد،صدرهاشمی :تاریخ جراید ومجلات ایران،ج اول ،(اصفهان :انتشارات کمال ،1363 ).ص 2 .
5).کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران ،روزنامه و قایع اتفاقیه ،ج اول .(تهران :انتشارات کتابخانه ملی ،1373 ).ج اول ،شماره 9 ،ص 42 .
6).همان منبع :شماره 26 ،ص 125 .
7).آدمیت :امیر کبیر و ایران ،ص 375 .
8). حسین ،مکی :زندگانی میرزا تقی خان امیرکبیر .(تهران :انتشارات ایران،1365).ص 123 .
9).روزنامه وقایع اتفاقیه ،ص 7 .
10). محمد حسن خان، اعتمادالسلطنه:صدرالتواریخ ،تصحیح محمد مشیری .(تهران :انتشارات وحید،1349 ).ص 216 .
11).آدمیت :امیرکبیروایران ،ص355 .
12).همان منبع :ص 376.(به نقل از نامه های خصوصی امیر به شاه ).
13). یغمایی :مدرسه دارالفنون ،ص 49 .
14). عبدالحسین ،نوائی :ایران و جهان ،ج دوم ،(تهران :چاپخانه صنوبر ،1369 ).چاپ اول ،ص 504 .
15).محمد تقی لسان الملک ،سپهر:ناسخ التواریخ ،به اهتمام جمشید کیانفر ،ج سوم . (تهران ،انتشارات اساطیر ،1377 ).ص 1170 .
16).اقبال آشتیانی :میرزاتقی خان امیرکبیر ،ص 158 .
17).آدمیت :امیرکبیرو ایران،377 .
18).نوائی :ایران جهان ،ص 542 .
19).آدمیت :امیرکبیر و ایران ،ص 379 .
20).همان منبع :ص 380 .
21).همان منبع :ص382.(به نقل از روزنامه خصوصی امیر به شاه ).
22).همان منبع . (به نقل از تاریخ ناپلئون ج سوم ).

نوشته شده توسط رامین در 15:29 با موضوع: میرزا تقی خان امیر کبیر | لینک ثابت |

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388
Amir Kabir.JPG

ر مقاله ای که پیش روست کوشش شده است که اصلاحات فرهنگی امیرکبیر مورد ارزیابی قرارگیرد.مسئله ای که مرا به تحقیق بیشتر در این زمینه واداشت این بود که پر زاویه ترین قسمت اصلاحات امیر در بعد فرهنگی بوده است از این روی احساس کردم که این قسمت از اصلاحات امیر به بحث و برسی بیشت دارد امید وارم که بتوانم حق مطلب را ادا کرده باشم .
دراین بحث و بررسی بیشتر دارد و پایه مطالعاتم را بر پایه این پرسش قرار داده ام که آیا اصلاحات فرهنگی ایمرکبیر ریشه در تحولات فکری و فرهنگی غرب داشت ؟ و متقابلاً فرضیه ای که ارائه نمودم این است که اصلاحات فرهنگی امیرکبیر ریشه در تحولات فکری وفرهنگی غرب داشت وترقی و پیشرفت علمی در کشور های اروپائی باعث شد که امیر دست به این اطلاعات بزند .
این تحقیق در دو فصل ارائه گردیده که سعی شده در این دو فصل اهم مطالب ارائه گردد فصل اول که نگاه کوتاهی دارد به زندگی امیرکبیر در زمینه اصلاحات او که متقابلاً به دو قسمت شده که قسمت اول مختصری اززندگی وی در فصل دوم بدنبال پاسخ این مطلب است که چه عاملی سبب شد که زمینه اصلاحات در ذهن امیرشکل گیرد .
فصل دوم اصلاحات فرهنگی امیر مورد نقد وارزیابی قرار گرفته است ابتداء درباره پیشینه ای از روزنامه در ایران (کاغذاخبار) مطالبی ارائه گردیده و بعد در مورد انتشار روزنامه وقایع اتفاقیه ،مندرجات و امتیازات آن و تاثیر این روزنامه برمردم پرداخته شد است .قسمت بعد مدرسه معروف دارالفنون اشاره شد است اینکه چه اندیشه وهدفی سبب تاسیس دارالفنون شد وسرانجام این مدرسه چه شد و همچنین همان طوری که می دانیم از اقدامات مهم امیرکبیر ترجمه ونشر کتاب بود که ارائه این مطلب را نیز در این مقاله ضروری دانسته ام .
به جرات می توان بگویم که شاید اگر امیرکبیری نبود و یا بهتر بگویم اگر اصلاحات نبود امروز جامعه ما وضعی متفاوت با وضع فعلی داشت به زبان ساده تر تمام بیشرفت های که بعد از امیرکبیر در جامعه ایران صورت گرفت ارتباط مستقیم و غیر مستقیم با اصلاحات او داشته است امیرکبیر بود که جرقه بیشتر دانستن را در ذهن ایرانیان ایجاد نمود اصلاحات فرهنگی امیر زمینه پیشرفت ایرانیان را در بعد فرهنگی هرچه بیشتر فراهم نمود و شاید اگر توطئه قتل امیرپیش نمی آید زمینه پیشرفت برای جامعه ایرانی بسیار بهتر فراهم می آمد .
در پایان لازم می دانم که اشاره ای به منابع وماخذ این مقاله داشته باشم در این مقاله سعی شد است که حدالمقدور از منابع معتبر و با اهمیت استفاده شود منابعی که استفاده کرده ام هم شامل منابع دست اول و هم منابع دست دوم می باشد .از کتاب صدرالتواریخ محمد حسن خان اعتماد السلطنه ،حقایق الاخبار ناصری خور مورجی ،ناسخ التواریخ محمد تقی سپهر ،روزنامه وقایع اتفاقیه و...... استفاده شده است .امید است که این تحقیق مقبول خوانند گان افتد .
مختصری از زندگی نامه امیرکبیر
محمد تقی که به میرزاتقی خان معروف شد در یک خانواده که جزء طبقه پیشه ور محسوب میشد به دنیا آمد زادگاه وی هزاره که از محلات فراهان است شاهد ظهور بزرگانی چون قائم مقام ،میرزایزرگ فراهانی و خود امیرکبیر بوده .
پدرش کریلائی محمد قربان وهچنین مادرش فاطمه در خدمت قائم مقام اول یعنی میرزاعیسی معروف به میرزای بزرگ بوده .پدرش سمت آشپزی دولت و بعداًدر زمان قائم مقام ثانی ناظر آشپزخانه و در پیری سمت قاپوچی را پیدا کرد . نکته یا مسئله که در اینجا مورد بحث مورخین بوده و اکثر در آن اختلاف نظر دارند مسئله تولد میرزا تقی خان (امیرکبیر) است اما به نظر میرسد که روایت درست تر را آقای فریدون آدمیت در کتاب خودشان تحت عنوان امیرکبیر وایران عنوان کرده باشندایشان سال تولد میرزا تقی خان را سال 1222 هجری قمری می دانند.(1)
به هر حال کودکی میرزا تقی خان در خانواده قائم مقام سپری شد ازآنجای که پدرش سمت آشپزی داشت ومیرزاتقی خان هم زیر دست پدر مشغول کار بود با پسران قائم مقام در ارتباط بود و می توان در اثر این ارتباط عنوان هم بازی را پیدا کرد و در اثر هوش ودرایتی که از خودش نشان داد مورد توجه قائم مقام قرار گرفت و قائم مقام در تعلیم و تربیت او کوشید.آقای عباس اقبال در کتاب خودشان تحت عنوان «زندگی نامه میرزا تقی خان » داستانی را نقل می کند که گفتنش خالی از لطف نیست با این عنوان : " امیر در کودکی نهار اولاد قائم مقام را می آورد ودر حجره معلمان ایستاده برای باز بردن ظروف آنچه معلم می آموخت او فرامی گرفت تا روزی قائم مقام به آزمایش پسرانش آمده هرچه از آنها پرسید ندانستند امیر جواب میدهد .قائم مقام پرسید تقی تو کجا درس خوانده ای عرض نمود روزهای که غذای آقازاده ها را آورده ایستاده میشنودم .قائم مقام انعامی به او داد و او نگرفت و گریه کرد .بدوفرمود چه میخواهی عرض کرد به معلم امر بفرمائید درسی را که به آقازاده ها می دهد به من هم بیاموزد قائم مقام را دل سوخته،معلم را فرمود تا او نیز می آموخت ."
بعد از آن هم میرزا تقی خان با هوش واستعدادی ذاتی خود درفرا گرفتن علوم عصر و دانش زمان پیشرفت چشم گیری پیدا کرد بیش از بیش مورد توجه قائم مقام قرار گرفت و این توجه و علاقه را می توان از نامه های او که در رابطه با امیر نوشته شده استنباط کرد منجمله این نامه که قائم مقام به فاضل خان گروسی متخلص به راوی نوشته :"گله از نوشتن کاغذ به غیر داشتید هرچند میرزا علی نقی فراهانی باشد یا میرزامحمد تقی آذربایجانی یا کربلائی محمد تقی(امیرکبیر)این کربلائی محمد قربان که بالفعل در مسقوو پطرزبورک از کرس نشینان است گوی سبقت از همزه استفهام میرباید ،پاتفوق برفوق لازم ابتدا می گذارد ،فرقدین را تشسیع تلعین خود نمیشمارد ،سخن در ائج فلک الافلاک دارد "(3)
درسایه همین هوش واستعداد بودکه به دستور قائم مقام زیر دست محمد خان زنگنه امیرنظام به سمت لشکر نویسی مشغول کار شد وبعداً به مقام منشی گری نظام ارتقاع یافت وبه علت آشنای با آداب معاشرت با بیگانگان وحسن سلوک با مامورین خارجی جزء هیئت اعزامی به روسیه وعثمانی در زمان فتحعلیشاه به آن کشور سفر کرد.
دراثر شایستگی های امیر، تربیت پسر محمد شاه یعنی ناصرالد ین میرزا به او واگذار شد.بعد ازمرگ محمد شاه ایران دچار آشوب وهرج ومرج شد ودراین زمان بودکه امیر سپاهی درآذربایجان گرد آورد و بعداز آن هم با همراهی سفرای رومی وانگلیسی به تبریز رفت وهمراه شاه جوان یعنی ناصرالدین میرزا که بعداً ناصرالدین شاه خوانده شد به تهران روانه شد.امیر وشاه جوان در روز 12 ذی القعده 1264 هجری قمری به تهران وارد شدند و روز بعد رسماً تاجگذاری کرد.ودر اثر لیاقت وحسن کفایتی که میرزا تقی خان در به قدرت رساندن شاه از خود نشان داد از طرف شاه جوان لقب اتابک اعظم به صدارت برکزیده شد وبعد به امیر کبیر ملقب گردید.

امیر بعد از به صدارت رسیدن به این نتیجه رسید که بهترین راه برای نجات مردم وجامعه از بدبختی اقدام به یک سری اصلاحات می باشد که ما در رابطه با اصلاحات که اصلاحات فرهنگی مد نظر ماست درفصل به آن می پردازیم.
درباره مرگ امیرکبیر قضاوت های زیادی صورت گرفته است.امیردراثراصلاحاتی که در کلیه شئون کشوری ولشکری به هم رسانید قدرت اودرنظردرباریان نمایان شدوبعد ازآن که مستمری های گزاف آنان(درباریان وشاهزادگان)راقطع کردآنان دربرابراو قدعلم کردندوسعی دربرانداختن امیر را داشتند آنان به قدری ازامیربد گوی کردند که شاه امیررا ازصدارت برکنارکرد و به عنوان حاکم کاشان روانه آن دیار نمودند.
اما از آنجای که درباریان از اعتماد شاه به امیر اطلاع داشتند ،می ترسیدند که مبادا شاه دوباره او را به منصب صدارت بنشاند زیرپای شاه نشستن و موفق شدند دستور قتل امیر را از شاه بگیرند و به این ترتیب امیر را به قتل رساندندنکته جالب اینجاست که منابع دراین مورد چیزی نوشته اند به صورت خلاصه به آن اشاره می کنیم .
آقای علی اصغرشمیم در کتاب خودش تحت عنوان ایران در دوره سلطنت قاجاراز زبان رضاقلی خان هدایت می نویسند:" لاجرم با اثاثه خاصه و برگ امارت و وزارت رفته به حرکت از ارک مبارکه و نزول و توقف شهر کاشان هم در آن هفته مجبور و مامور داشتند و در بیست وپنچم محرم،وارد آن حرم شد و درفین کاشان که نزاهت معروف ماهی دو موقوف همی زیست و به واسطه تسلط فقهم وتغلب (یاندم) در شب هجدهم ربیع الاول جهان فانی را بدرود گفت " .
همان گونه از نوشته بالااستنباط می شود مرگ امیر یک امر طبیعی بود این امر را یک نوع مریضی جلوه داده .نه تنها رضاقلی خان هدایت بلکه تمام مورخان جیره خوار حکومت قتل امیر را یک امر طیعی و نوعی مریضی عنوان کرده اند .البته مورخانی هم بوده اند که به صورت سربسته به این امر اشاره کرده اند که می توان به میرزاجعفرحقایق نگارخورموجی اشاره کرد وی عنوان می کنند :"پس از مدت یک اربعین برحسب صوابدید امناوامرا فنایش بربقامرجع گردید حاج علی خان فراش باشی به کاشان شتافت ،روز 18 ربیع الاول در گرمابه بدون ظهور عجزولابه ایادئی که مدت متمادی از یمین ویسار اعادیواشراررامقهوروخوارمی داشت فصاد دژخیم نهاد اجل به قصد یمین میسارش پرداخت بدیار عدمش روانه ساخت ".
آری این گفته بود که این مرد بزرگ کشته شد و دوباره ایران به آن حالت اولیه خودش برگشت تمام مورخان چه درباری و چه نویسندگان خارجی به این نکته اشاره کرده اند یا درواقع بهتر بگویم به این نکته اعتراف کرده اند که آن هم کاردانی وهوش ،ذکاوت امیردر سروسامان دادن به اوضاع بوده .
زمینه شکل گیری اصلاحات در ذهن امیر
قائم مقام وقتی به هوش ذکاوت امیر پی برد به میرزا محمد خان زنگنه امیر نظام دستور داد امیر را به عنوان لشکر نویس استخدام نماید امیر وقتی در آذربایجان به این سمت رسید با توجه به هوش ،استعدادوقابلیتی که داشت مراحل ترقی را طی کرد به طوری که از لشکر نویسی به منشی گری نظام و بعد از آن هم در اثر آشنای با آداب معاشرت با بیگانگان وحسن سلوک با مامورین خارجی جزء هیات اعزامی ایران به کشورهای خارجی شد .
بعد از شکست ایران از روسیه و بستن قرارداد ننگین ترکمن چای قراربراین شد که هرگاه سفیری ازجانب روسیه به ایران بیاید ایران موظف بود که از این سفیر به خوبی پذیرای کند وهم چنین قرارشده بود که اگر کس یا کسانی به ایران آمدند و اسلام را قبول کردند می توانند در ایران بماند و روسیه حق ندارد آنها را به روسیه برگرداند . وقتی گریبایدوف سفیر روسیه به ایران آمد دوزن گرجی که تازه مسلمان شده بودند و در خانه الهیارخان آصف الدوله به سرمی بردند را ازالهیارخان خواست تاآن دوزن را به ارمنستان بفرستد الهیارخان آن دو زن را به سفارت روسیه تحویل داد اما از آنجای که از این امر دل خوشی نداشت با همکاری مجتهدین مخصوصاًحاج میرزا مسیح مجتهد مردم رابرعلیه این مسئله شورانید ودرنهایت این امرموجب قتل گریبایدوف شدزمانی که عباس میرزا از این موضوع آگاهی یافت نامه ای به ژنرال پاسکویچ در تفلیس نوشت و از او در این مورد کمک خواست پاسکویچ پیشنهاد کرد که برای معذرت خواهی یا پوزش طلبی هیئتی به ریاست یکی از شاه زادگان به دربار روسیه بفرستد .
نایب السلطنه عباس میرزا هیئتی رابه ریاست خسرو میرزا هفتمین پسروتنی چند از سران دولتی که امیرکبیر هم یکی از آنها بود به روسیه اعزام کرد.این هیئت در سال 1244 به روسیه رفت و مدت 11 ماه در روسیه ماند و درسال 1245 به ایران بازگشت میرزا تقی خان در این سفر11 ماه از پیشرفت های سیاسی ،اجتماعی ،اقتصادی ،فرهنگی آگاهی پیدا کرد وی با خود می اندیشید که این روسیه ای که هیچ نداشت و زمانی از ایران حساب میبرد این گونه ترقی کرده هرچند این ترقی با کشورهای همسان نبود و درواقع می توان گفت که یک کشور نیمه اروپائی از نظر پیشرفت وتوسعه محسوب می شد .
میرزا تقی خان سعی میکرد دلیل این پیشرفت را دریابد به همین خاطر در جاهایی که دیدن می کردند تفحس می کرد تا دلایل این پیشرفت را بداند وی به محض این که از ایران خارج شدند و به تفلیس رسیدند اولین جای که دیدن کردند مدرسه ای بود که " اطفال مسلمین وگرجی ،زبان ترکی ،فارسی و اروسی ،نقاشی وسایر علوم متعارفه درس میدهند به تفاوت استعداد اطفال چهار مرتبه برای آنها قرار دادند" (7)
وی همچنین از مدرسه کرولالان هم که درآنجا بود دیدن کرد . امیر در ادامه دبدوبازدید های خودش از کارخانه ابریشم که به وسیله یک فرانسوی ساخته شده بود دیدن نمود که از دوقسمت تشکیل شده بود امیر بعد از تفلیس روانه شهر نوچرکسک شد و در آنجا از «آرشیودفترخانه» کتابخانه حکومتی آنجا بازدید کرد وگفت:" مرا از ملاحضه این اوضاع و طریقه احترامی که این طایفه کم مدرک به احکام و فرامین سلاطین خود می کنند بسیار تالم و تاسف دست داد که چرا میان طوایف مختلف ایران که در عقل و ادراک بسیار تفوق دارند اینگونه کار معمول و متداول نباشد ،دولت رعیت خود را تربیت ننماید،رعیت بر ارادت دولت نیفزاید " (8)
همان گونه که اشاره شد امیرکبیر از دیدن مناظروپیشرفت ها تاسف می خورد و با خود عهد کرد که وقتی به مقامی رسید دست به یک سری اقدامات بزند تا جامعه را از این وضعی که هست نجات دهد .البته نکته ای را باید در اینجا عنوان کنیم این است که امیر با دیدن مدرسه و کارخانه ای که در شهر های تفلیس و نوچرکسک بود به این نتیجه نرسیده بود بلکه وی علاوه بر این دوجای که اشاره کردیم از جاهای دیگر هم دیدن کرده بود ازجمله موسسات دولتی وغیر دولتی ،موسسات تعلیمی پطرزبورگ و کارخانجاتی مثل کارخانه توپ،کارخانه ضراب خانه و.... .وبه همین خاطر بود که تاسف می خورد و وقتی به صدارت رسید اولین کاری که انجام داد اجرای اصلاحات بود .
یکی از عوامل دیگر که موجب شکل گیری اصلاحات در ذهن امیرکبیر گردید سفر وی به عثمانی بود .
هرچند میرزاتقی خان از یک خانواده صاحب نام نبود اما در اثر خرد،تدبیر وهوش و استعدادی که داشت به سفارش قائم مقام در سال 1252 قمری به مقام وزارت نظام آذربایجان رسید و در این سمت چنان لیاقت خویش را آشکار کرد که موجب شگفتی همه بزرگان شد وی در ماه صفر سال 1259 برای شرکت در کنفرانس ارزنه الروم به عثمانی سفر کرد و به دستورمحمد شاه به عنوان نماینده تام اختیار ایران به عثمانی اعزام شد.دولت عثمانی هم ، هم زمان با ورود امیر به این خاک مراحل ترقی وتحول را سپری می کرد و درگیریهای میان طرفداران تنظیمات ومخالفان شروع شده بود و مهمترین تاثیری که بروی امیر داشت این بود که سیاست های بین المللی در منازعات منطقعه ای آشنا شد و یا به عبارت دیگر با دیپلماسی که زبان سیاست محسوب می شد آشنایی پیدا کرد .
وی علاوه بر روابط سیاسی به ترجمه کتب و روزنامه های خارجی نیز پرداخت و با ساختارسیاسی،اجتماعی ،اقتصادی وفرهنگی دیگر کشورها آشنا شد واین عوامل وآشنایی های امیر و همچنین بزرگ شدن وی دردستگاه حکومت آذربایجان که درآن زمان به وسیله عباس میرزا نایب السلطنه که طالب اصلاحات بود پرورش یافت بود. همه این عواملی که ذکرکردیم یعنی پرورش یافتن در دستگاه حکومتی آذربایجان وسفرهای وی به روسیه و عثمانی زمینه های لازم برای اصلاحات ایجاد کرد به همین خاطر بود که وقتی امیربه صدارت رسید دست به اصلاحات زد که این اصلاحات را می توان به طور خلاصه این گونه عنوان کرد :
1) اصلاح امور مالی
2) اصلاح وضع نظام
3) توجه به مسائل اقتصادی
4) اصلاحات اداری
5) توسعه فرهنگی
که ازاین موارد ، توسعه فرهنگی زمینه بحث ماست واین که امیر برای این منظور دست به چه اقداماتی زد در فصل بعدی به این موضوع خواهیم پرداخت .
پی نوشت ها
).فریدون ، آدمیت :امیرکبیر در ایران .(تهران:انتشارات خوارزمی ،1378 ).چاپ هشتم ،ص 22 .
2).عباس،اقبال آشتیانی:میرزا تقی خان امیرکبیر ،به اهتمام ایرج افشار .(تهران:انتشارات توس،1363 ).ص 119 .
3).همان منبع :ص 153 .
4).علی اصغر ،شمیم :ایران در دوره سلطنت قاجار .(تهران :انتشارات مدبر،1374 ).چاپ دهم ،ص 167 .(به نقل از روضه الصفای رضا قلی هدایت ) .
5).محمد جعفر بن محمد علی ،خورموجی : حقایق الاخبار ناصری ،به کوشش حسین خدیوجم .(تهران:نشرنی ،1363 ).ص 47 .
6).اقبال ،یغمایی :مدرسه دارالفنون .(نامعلوم :انتشارات سروا،نا معلوم ). چاپ اول ،ص 12 .
7).آدمیت :امیر کبیر در ایران ،ص 166 .
8)همان منبع .

نوشته شده توسط رامین در 15:28 با موضوع: میرزا تقی خان امیر کبیر | لینک ثابت |